تبليغاتX
داستان کوچک
دیسک سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 1:36 بعد از ظهر

ديسک

خورخه لوئيس بورخس

برگردان: کاوه سيد حسيني

 

من هيزم شکنم. اسمم چه اهميتي دارد. کلبه‌اي که در آن متولد شده‌ام و بزودي در آن خواهم مرد در حاشية جنگل است. ظاهرا اين جنگل به دريايي مي‌رسد که دورتادور زمين را گرفته است و روي آن خانه‌هاي چوبي مثل مال من در رفت و آمدند. هيچ نمي‌دانم؛ آن دريا را هرگز نديده‌ام. آن سر جنگل را هم هرگز نديده‌ام. برادر بزرگترم وقتي کوچک بوديم مرا وادار کرد با هم قسم بخوريم تا دونفري تمام درخت‌هاي جنگل را قطع کنيم تا آن‌جا که حتي يک درخت سرپا هم در جنگل نماند. برادرم مرده است آن‌چه حالا در جستجويش هستم و در جستجويش خواهمبود، چيز ديگري است. حدود پونانت1 نهري جاري است که مي‌توانم با دست در آن ماهي بگيرم. در جنگل گرگ هست، ولي از گرگ‌ها نمي‌ترسم و تبرم هرگز به من خيانت نکرده است. حساب سال‌هاي عمرم را ندارم. مي‌دانم که زياد است.
 چشم‌هايم ديگر نمي‌بينند. در دهکده، که ديگر به آن‌جا نمي‌روم چون در راه گم مي‌شوم، به خست معروف هستم ولي هيزم‌شکن جنگل چه پولي مي‌تواند جمع کرده باشد؟
در خانه‌ام را با يک سنگ مي‌بندم تا برف تو نيايد. يک بعدازظهر صداي پاهاي سنگيني را شنيدم، بعد ضربه‌اي که به در خورد. در را باز کردم و ناشناسي را راه دادم. پيرمردي بود با قد بلند که بالاپوش فرسوده‌اي به خودش پيچيده بود. جاي زخمي صورتش را خط انداخته بود. به نظر مي‌رسيد سن زيادش به جاي اين‌که از نيروهاي او کم کند، توان بيشتري به او داده باشد. ولي با اين حال مي‌ديدم که براي راه رفتن بايد روي عصايش تکيه کند. با هم حرف‌هايي زديم که يادم نمي‌آيد. آخر سر گفت: «خانمان ندارم و هرجا که بتوانم مي‌خوابم. تمام امپراتوري آنگلوساکسون را پيموده‌ام.»
اين کلمات به سنش مي‌خورد. پدرم هميشه از امپراتوري آنگلوساکسون حرف مي‌زد؛ امروزه مردم مي‌گويند انگلستان.نان و ماهي داشتيم. در سکوت شام خورديم. باران گرفت. با چند پوست حيوان روي کف زمين، همان جايي که برادرم مرده بود، برايش جاي خوابي درست کردم. شب شد و خوابيديم.
وقتي که از خانه خارج مي‌شديم صبح داشت مي‌دميد. باران قطع شده بود و زمين پوشيده از برف تازه بود. عصايش را انداخت و به من دستور داد که برش دارم.
گفتم: «چرا بايد از تو اطاعت کنم؟»
جواب داد: «چون من پادشاهم.»
فکر کردم که ديوانه است عصايش را برداشتم و به دستش دادم. با صدايي متفاوت گفت: «من شاه سگنس2 هستم. اغلب آن‌ها را در نبردهاي سخت به پيروزي رسانده‌ام، ولي در ساعتي که سرنوشت تعيين کرده بود، سلطنتم را از دست دادم. اسمم ايسرن3 است و نژادم به اودين4 مي‌رسد.»
جواب دادم: «من احترامي براي اودين قايل نيستم. به مسيح ايمان دارم.»
انگار حرفم را نشنيده باشد ادامه داد: «در جاده‌هاي غربت سرگردانم ولي هنوز هم شاه هستم چون ديسک را دارم. مي‌خواهي آن را ببيني؟»کف دست استخواني‌اش را باز کرد. چيزي در دست نداشت. دستش خالي بود. ولي
 دست حالتي داشت که احساس کردم چيزي را محکم گرفته است. نگاهش را به چشم‌هايم دوخت و گفت: «مي‌تواني بهش دست بزني.»
با کمي ترديد با نوک انگشت کف دستش را لمس کردم. چيز سردي را حس کردم که مي‌درخشيد. دست‌اش به سرعت بسته شد. چيزي نگفتم. او انگار که با بچه‌اي حرف مي‌زند با حوصله ادامه داد: «اين ديسک اودين است. فقط يک رو دارد. روي زمين چيز ديگري نيست که فقط يک رو داشته باشد. تا وقتي که در دست من باشد، شاه خواهم بود.»
پرسيدم: «طلاست؟»
- نمي‌دانم. ديسک اودين است، فقط يک رو دارد.
دل‌ام مي‌خواست که مالک اين ديسک باشم. اگر مال من بود مي‌توانستم آن را بفروشم، با يک شمش طلا عوض‌اش کنم. شاه مي‌شدم. به اين ولگرد که هنوز هم ازش متنفرم گفتم: «در کلبه‌ام صندوق پنهاني دارم که پر سکه است. طلا هستند و مثل تبرم برق مي‌زنند. اگر ديسک اودين را به من بدهي من صندوقم را به تو
 مي‌دهم.»با لجاجت گفت: «قبول نمي‌کنم.»
بهش گفتم: «خوب پس مي‌تواني راهت را بگيري و بروي.»
پشت‌اش را به من کرد. يک ضربة تبر پس گردن‌اش کافي بود که تلو تلو بخورد و بيفتد. ولي در حال افتادن دست‌اش را باز کرد و آن پرتو را ديدم که در هوا مي‌چرخيد. جاي دقيق‌اش را با تبر نشانه گذاشتم و جسد را تا رودخانه‌اي که در حال طغيان بود کشاندم و انداختم‌اش آن تو.
وقتي به خانه‌ام برگشتم، به دنبال ديسک گشتم. پيداش نکردم. حالا سال‌هاست که به دنبالش مي‌گردم.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانویس ها:

1- 
ponant

2- 
secgens
3- 
iserne
4- 
odin: رب‌النوع ژرمني که خداي جنگ و الفباي قديم ژرمني و شعر است. او
 همچنيني جادوگر و حيله‌گر است و صاحب حلقة جادويي دروپنر که شايد در اين
 داستان منظور ديسک همان حلقه باشد.

 


نقل از کتاب کتابخانة بابل و 23 داستان ديگر

 

حروف‌چين: علي چنگيزي

 

نوشته شده توسط فرهنگ روات زاده  | لینک ثابت |

ماکاریو سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 2:36 قبل از ظهر

سر لوله فاضلاب نشسته‌ام و منتظرم قورباغه‌ها بيرون بيايند. ديشب داشتيم شام مي‌خورديم كه شروع كردند به قيل و قال و تا صبح دست از خواندن برنداشتند. مادرخوانده هم همين را مي‌گويد. جيغ قورباغه‌ها هراسان از خواب پرانده بودش و حالا خيلي دوست داشت بخوابد. براي همين بود كه به من گفت اينجا سر لوله فاضلاب بنشينم و تخته‌اي دستم بگيرم و هر قورباغه‌اي را كه بيرون پريد بزنم آش و لاش كنم. همه جاي تن قورباغه‌ها به جز شكمشان سبز است، ولي وزغ‌ها سياه‌اند. چشم‌هاي مادرخوانده هم سياه‌اند. قورباغه را مي‌خورند اما وزغ را نه. كسي وزغ نمي‌خورد. كسي نمي‌خورد، ولي من چرا. مزه‌اش هم عين مزه قورباغه است؛ ولي فليپا مي‌گويد خوردن وزغ خوب نيست. فليپا چشم‌هاي سبزي مثل چشم‌هاي گربه دارد. هر موقع بخواهم، او در آشپزخانه به من غذا مي‌دهد. نمي‌خواهد مزاحم قورباغه‌ها بشوم؛ ولي آخر مادرخوانده است كه به من مي‌گويد چكار كنم. فليپا را بيشتر از مادرخوانده دوست دارم؛ ولي مادرخوانده است كه از كيفش به فليپا پول مي‌دهد تا براي غذايمان خريد كند. فليپا تنها در آشپزخانه مي‌ماند و براي هر سه نفرمان غذا مي‌پزد. از وقتي او را شناخته‌ام فقط همين كار را كرده. شستن ظرف‌ها با من است. آوردن هيزم براي اجاق هم گردن من است. ولي غذايمان را مادرخوانده مي‌ريزد. بعد از اينكه غذاي خودش را مي‌خورد، دو كپه كوچك با دست‌هايش درست مي‌كند، يكي براي فليپا، يكي براي من؛ ولي گاهي فليپا اشتها ندارد و هر دو كپه كوچك مي‌ماند براي من. براي همين است كه فليپا را دوست دارم، چون هميشه گرسنه‌ام و هيچوقت سير نمي‌شوم ـ هيچوقت، حتي موقعي كه غذاي او را هم مي‌خورم. مي‌گويند وقتي آدم غذا مي‌خورد سير مي‌شود، ولي من كه نمي‌شوم، با اينكه همه غذايي را كه به من مي‌دهند مي‌خورم. فليپا هم اين را مي‌داند. مردم مي‌گويند من خلم، چون گرسنگيم تمامي ندارد. مادرخوانده به گوش خودش شنيده، اما من خودم نشنيده‌ام. مادرخوانده اجازه نمي‌دهد تنها بيرون بروم. وقتي هم مرا با خودش مي‌برد، براي شركت در مراسم عشاي رباني در كليساست. آنجا مرا پهلوي خودش مي‌نشاند و دست‌هايم را با گوشه شالش مي‌بندد. نمي‌دانم چرا دست‌هايم را مي‌بندد، ولي خودش مي‌گويد براي اين است كه مردم مي‌گويند من كارهاي احمقانه مي‌كنم. يك روز ديده‌اند از كسي آويزان شده‌ام. بدون دليل از خانمي آويزان شده بودم. خودم به خاطر نمي‌آورم. ولي آخر مادرخوانده است كه به من مي‌گويد چكار كنم و او هم هيچوقت دروغ نمي‌گويد. وقتي مرا براي غذا صدا مي‌زند، براي اين است كه سهم غذايم را بدهد. مثل ديگران نيست كه مرا دعوت كنند با آنها غذا بخورم و بعد وقتي نزديك شدم مرا با سنگ بزنند و ناچار شوم فرار كنم بدون اينكه چيزي خورده باشم. نه، مادرخوانده با من مهربان است. براي همين است كه در خانه‌اش راضيم. تازه فليپا هم اينجا زندگي مي‌كند. فليپا با من خيلي مهربان است. براي همين است كه دوستش دارم. شير فليپا به شيريني گل هيبيسكوس است. من شير بز خورده‌ام. شير خوكي را هم كه تازه بچه‌دار شده بود خورده‌ام. ولي نه، آن هم به خوشمزگي شير فليپا نيست. الان مدت‌هاست به من اجازه داده از پستان‌هايش كه درست جايي هستند كه دنده‌هاي ما هست و همان جايي هستند كه شير از آن بيرون مي‌آيد، به شرط اينكه بدانيد چطور آن را درآوريد، شير بخورم، شيري بهتر از آنكه يكشنبه‌ها مادرخوانده به جاي ناهار به ما مي‌دهد. فليپا هر شب به اتاقي كه من مي‌خوابيدم مي‌آمد و كنارم دراز مي‌كشيد و از بالا يا كمي يك پهلو روي من خم مي‌شد. بعد پستان‌هايش را طوري مي‌گرفت كه من بتوانم شير داغ شيريني را كه شرشر روي زبانم مي‌ريخت بمكم. خيلي وقت‌ها گل هيبيسكوس خورده‌ام تا گرسنگي را فراموش كنم. شير فليپا هم همان طعم را داشت، جز اينكه من آن را بيشتر دوست داشتم، چون همان وقت كه فليپا اجازه مي‌داد شيرش را بخورم سر تا پاي مرا هم قلقلك مي‌داد. بعد تقريباً هميشه همان جا تا صبح كنارم مي‌خوابيد. اين براي من هم خوب بود، چون ديگر غصه سرما را نمي‌خوردم و از اين نمي‌ترسيدم كه اگر يك شب همان جا در تنهايي مردم به جهنم بروم. بعضي وقت‌ها آنقدرها هم از جهنم نمي‌ترسم؛ ولي گاهي هم چرا. آخر حالا دوست دارم خودم را از اين بترسانم كه مبادا يكي از همين روزها به جهنم بروم، چون سرم خيلي محكم است و دوست دارم آن را به اولين چيزي كه سر راهم سبز مي‌شود بكوبم؛ اما فليپا سر مي‌رسد و ترس‌هايم را از من دور مي‌كند. طوري كه خودش مي‌داند با دست‌هايش قلقلكم مي‌دهد و جلو ترسي را كه از مردن دارم مي‌گيرد و تا مدتي اصلاً فراموشش مي‌كنم. موقعي كه فليپا دوست دارد با من باشد مي‌گويد همه گناهان مرا به خدا خواهد گفت. او به همين زودي‌ها به بهشت مي‌رود و با خدا حرف مي‌زند و از او مي‌خواهد كه همه شرارتي را كه بدن مرا از فرق سر تا نوك پا گرفته است ببخشد. به او مي‌گويد مرا ببخشد تا ديگر نگران آن نباشم. براي همين است كه هر روز مي‌رود اعتراف مي‌كند. نه چون خودش بد است، بلكه چون وجود مرا شياطين فرا گرفته‌اند و او براي بيرون كردنشان از وجود من ناچار است به جاي من اعتراف كند. هر روز هفته. هر روز عصر. در تمام عمرش اين لطف را به من خواهد كرد. خودش مي‌گويد. براي همين است كه اينقدر دوستش دارم ـ اما داشتن سر محكم هم نعمتي است. ساعت‌ها به ستون‌هاي دالان مي‌كوبمش و هيچ اتفاقي برايش نمي‌افتد. مقاومت مي‌كند و ترك بر نمي‌دارد. به زمين مي‌كوبمش ـ اول آهسته، بعد محكم ـ و مثل طبل صدا مي‌دهد. درست مثل طبلي كه همراه با ني‌لبك مي‌زنند و من، همانطور كه به مادرخوانده بسته‌ام، صدايشان را از پنجره كليسا مي‌شنوم. صداي بوم‌بوم طبل را از بيرون مي‌شنوم. مادرخوانده مي‌گويد اينكه اتاق من ساس و سوسك و عقرب دارد معنيش اين است كه اگر دست از اين كار كوبيدن سرم به زمين برندارم در آتش جهنم مي‌سوزم. ولي من صداي طبل را دوست دارم. بايد خودش بداند. حتي موقعي كه در كليسا هستم منتظرم هرچه زودتر بيرون بروم و ببينم چرا صداي طبل آنقدر دور است و از ته كليسا و روي لعن و نفرين كشيش به گوش مي‌رسد. «راه چيزهاي خوب روشن است. راه چيزهاي بد تاريك است». كشيش مي‌گويد. هوا هنوز تاريك است كه از خواب بلند مي‌شوم و از اتاقم بيرون مي‌روم. پيش از اينكه آفتاب دستش به من برسد خيابان را جارو مي‌كنم و به اتاقم برمي‌گردم. در خيابان اتفاق‌هايي مي‌افتد. كسان زيادي هستند كه تا چشمشان به من مي‌افتد سنگ به سرم مي‌زنند. باراني از سنگ‌هاي بزرگ تيز از هر طرف مي‌بارد. آنوقت پيرهنم احتياج به تعمير پيدا مي‌كند و خودم بايد روزها صبر كنم تا زخم‌هاي صورت يا زانوهايم خوب بشود. دوباره بسته شدن دست‌هايم را هم تحمل كنم، چون اگر نكنم روي زخم‌هايم را مي‌كنند و خونريزي دوباره شروع مي‌شود. خون هم طعم خوبي دارد، ولي راستش مثل طعم شير فليپا نيست. خلاصه براي همين است كه هميشه در خانه زندانيم، براي اينكه مرا با سنگ نزنند. تا غذايم را مي‌دهند خودم را در اتاقم زنداني مي‌كنم و پشت در را مي‌اندازم تا گناهانم مرا پيدا نكنند، چون هوا تاريك شده. حتي چراغ‌قوه را روشن نمي‌كنم كه ببينم سوسك‌ها از كجايم دارند بالا مي‌روند. فقط ساكت مي‌مانم. با لباس مي‌خوابم و تا احساس مي‌كنم سوسكي با پاهاي زبرش دارد پشت گردنم راه مي‌رود با كف دستم ضربه‌اي رويش مي‌زنم و لهش مي‌كنم. ولي چراغ‌قوه را روشن نمي‌كنم. نمي‌خواهم وقتي حواسم نيست و با چراغ‌قوه روشن دارم زير پتويم دنبال سوسك مي‌گردم گناهانم مچم را بگيرند. سوسك را وقتي له مي‌كنيد مثل ترقه مي‌تركد. نمي‌دانم جيرجيرك هم مي‌تركد؟ من هيچوقت جيرجيرك را نمي‌كشم. فليپا مي‌گويد جيرجيرك‌ها براي اين هميشه سر و صدا مي‌كنند كه ما نتوانيم صداي فرياد روح‌هايي را كه در برزخ زجر مي‌كشند بشنويم. روزي كه ديگر جيرجيركي باقي نمانده باشد دنيا را صداي جيغ روح‌هاي مقدس برمي‌دارد و ما از ترس زهره‌ترك مي‌شويم. تازه من خيلي دوست دارم گوش‌هايم را تيز كنم و سر و صداي جيرجيرك‌ها را گوش كنم. در اتاق من پرند. شايد هم در رختخواب من آنقدر كه جيرجيرك هست سوسك نباشد. عقرب هم هست. هرچند وقت يك بار از سقف مي‌افتند و بايد نفسم را حبس كنم تا از روي من راهشان را پيدا كنند و پايين بروند. چون اگر دستم تكان بخورد يا يكي از استخوان‌هايم شروع به لرزيدن كند سوزش نيش‌اش را فوراً احساس مي‌كنم. درد دارد. يك بار يكيشان پشت فليپا را زد. بنا كرد به ناليدن و با گريه‌هاي سوزناكي دست به دامن مريم مقدس شدن كه پشت‌اش عيبي نكند. من به پشت‌اش تف ماليدم. تمام شب تف مي‌ماليدم و برايش دعا مي‌كردم. بعد وقتي ديدم تفم بهترش نمي‌كند، تا جايي كه مي‌توانستم كمكش كردم با چشم‌هاي من گريه كند. به هرحال بيشتر دوست دارم در اتاقم باشم تا اينكه در خيابان باشم و توجه كساني را كه عاشق سنگ انداختن به مردم‌اند جلب كنم. اينجا هيچكس كاري به كارم ندارد. مادرخوانده حتي وقتي مي‌بيند دارم گل‌هاي هيبيسكوسش يا موردهايش يا انارهايش را مي‌خورم دعوايم نمي‌كند. خودش مي‌داند كه من دايم چقدر گرسنه‌ام. مي‌داند كه هميشه گرسنه‌ام. مي‌داند كه هيچ غذايي سيرم نمي‌كند، با اينكه تمام وقت دارم مي‌گردم و ناخنك مي‌زنم. مي‌داند كه از آشغال نخودچي كه به خوك‌هاي پروار مي‌دهم و از آشغال بلالي كه به خوك‌هاي مردني مي‌دهم خودم هم مي‌خورم. براي همين مي‌داند كه از وقتي بيدار مي‌شوم تا وقتي به رختخواب مي‌روم چقدر گرسنه‌ام. ولي تا وقتي در اين خانه چيزي براي خوردن پيدا كنم همين جا مي‌مانم، چون فكر مي‌كنم روزي كه دست از خوردن بردارم مي‌ميرم و آنوقت حتماً يكراست به جهنم مي‌روم و هيچكس هم از آنجا بيرونم نمي‌آورد، حتي فليپا كه اينقدر با من مهربان است، يا حمايلي كه مادرخوانده به من داد و دور گردنم مي‌اندازم. حالا سر لوله فاضلاب منتظرم قورباغه‌ها بيرون بيايند. در تمام اين مدتي كه حرف زدم حتي يكي هم بيرون نيامده. اگر بيشتر طولش بدهند ممكن است خوابم ببرد و آنوقت راهي براي كشتن‌شان نداريم و مادرخوانده صداي آوازشان را مي‌شنود و خوابش نمي‌برد و عصباني مي‌شود. آنوقت به يكي از آن قطار قديس‌هايي كه در اتاقش دارد مي‌گويد شياطين را سراغ من بفرستد و مرا گرفتار عذاب ابدي كند، همين حالا، حتي بدون اينكه از برزخ عبورم بدهد. آنوقت ديگر نمي‌توانم بابا و مامانم را ببينم، چون آنها آنجا هستند. پس بهتر است به حرف زدن ادامه بدهم. دوست داشتم چند قلپ از شير فليپا بخورم، شير خوبي كه شيرين‌تر از عسلي است كه از زير گل‌هاي هيبيسكوس به دست مي‌آيد.

ماکاریو/خوان رولفو

نوشته شده توسط فرهنگ روات زاده  | لینک ثابت |

دوشیزه یکشنبه بیستم مرداد 1387 0:54 قبل از ظهر

دوشيزه

ماريو بارگاس يوسا

برگردان: عبدالله كوثرى‏

 

همسنوسال ژوليت شكسپير است، چهارده سال دارد و مثل ژوليت سرگذشتى فاجعهبار و رومانتيك. زيباست، بهخصوص اگر ازنيمرخ تماشايش كنى. صورت كشيده و زيبايش با گونه‏هاى برجسته و چشمهاى درشت و كم بيش بادامى نشان از تبار دور شرقى دارد. دهانش نيمه باز است، جورى كه انگار دارد دنيا را با سپيدى دندانهاى سالم و بى‏نقص‏اش به مبارزه مى‏خواند، دندانهايى اندك برجسته كه‏لب بالايش را به كرشمه‏اى غنچه‏گون بالا برده است. گيسوى بسيار سياهش با فرقى كه از وسط باز شده مثل چارقد عروس گرد صورتش‏را گرفته و در پشت سر بدل به گيس بافته‏اى شده كه تا كمرش مى‏رسد و بر گرد كمر مى‏پيچد. ساكت و بى‏حركت است، همچون‏شخصيتى در تئاترهاى ژاپنى، و جامه‏اى لطيف از پشم آلپا كا به تن دارد. نامش خوانيتا است.
بيش از چهار صد سال پيش زاده شده، در جايى در آند، و حالا در صندوقى شيشه‏اى (كه در واقع كامپيوترى با اين شكل است) درسرماى نود درجه زير صفر زندگى مى‏كند، بر كنار از گزند آدمى و فساد و پوسيدگى.
من از موميايى‏ها متنفرم و هر بار يك كدام از آنها را در موزه يا در مقابر باستانى يا در مجموعه‏هاى شخصى ديده‏ام براستى برايم‏تهوع‏آور بوده. آن عواطفى كه اين جمجمه‏هاى سوراخ سوراخ با حدقه‏هاى خالى و استخوانهاى آهك شده كه نشانه‏اى از تمدنهاى‏گذشته‏اند، در بسيارى از مردم (و نه فقط باستانشناس) بيدار مى‏كند هيچگاه به سراغ من نيامده. اين موميايى‏ها بيش از هر چيز مرا به اين‏فكر مى‏اندازد كه ما اگر به سوزاندن جسدمان رضايت ندهيم بدل به چه چيز وحشتناكى مى‏شويم.
اگر به ديدار خوانيتا در موزة كوچكى كه دانشگاه كاتوليك آركيپا مخصوص او ساخته رضايت دادم به اين دليل بود كه دوست نقاشم‏فرناندود سزيتسلو، كه مفتون تاريخ پيش از كلمب است، مشتاق اين سفر بود. يقين داشتم كه تماشاى كالبد آن كودك باستانى حالم را به هم‏خواهد زد.  اما اشتباه مى‏كردم. همين كه چشمم به او افتاد بهراستى يكه خوردم و مفتون زيبايى‏اش شدم. اگر از حرف همسايه‏ها نمى‏ترسيدم اين‏دختر را مى‏دزديدم و به خانه مى‏بردم و معشوق و شريك زندگى خودم مى‏كردمش.
سرگذشت خوانيتا همان‏قدر شگفت و غريب است كه چهرة او و حالت بيان ناشدنى كه به خود گرفته، حالتى كه هم مى‏تواند از آن‏كنيزى فرمانبردار باشد و هم از آن ملكه‏اى متكبر و مستبد.
در روز 18 سپتامبر 1995 يوهان راينهارد باستان‏شناس به همراه راهنماى آندى‏اش ميگل ساراته مشغول پيمايش قلة آتشفشان‏آمپاتو (با 20702 متر ارتفاع) واقع در جنوب پرو بودند. اين دو نفر در جستجوى آثار ماقبل تاريخ نبودند، بلكه مى‏خواستند از نزديك‏ نگاهى به آتشفشان مجاور، يعنى قله برف پوش سابانگايا بيندازند كه درست در همان وقت در فوران بود. توده‏هايى از خاكستر سوزان برآمپاتو فرو مى‏ريخت و برفهاى هميشگى را كه پوشش اين قله بودند، آب مى‏كرد. راينهارد و ساراته ديگر به نزديك قله رسيده بودند.ناگهان چشم ساراته به باريكه‏اى رنگين ميان برفهاى قله افتاد. اين پرهاى كلاه يا سربند اينكاها بود. آن دو بعد از كمى جستجو به‏چيزهايى بيشتر رسيدند. كفنى چند لايه كه به علت فرسايش يخ قله از زير يخ بيرون آمده بود و دويست متر از جايى كه پنج قرن پيش درآن دفن شده بود پايين لغزيده بود. اين سقوط به خوستينا (نامى كه راينهارد با الهام از نام خود، يوهان، بر او نهاده بود) صدمه‏اى نزده بود. فقط پوشش رويى او را پاره كرده بود. يوهان راينهارد در طول بيست و سه سال كوهنوردى - هشت سال در هيماليا، پانزده سال دركوههاى آند - و جستجوى گذشته هرگز گرفتار احساسى نشده بود كه آن روز صبح در ارتفاع 20702 مترى از دريا، زير آفتاب سوزان،زمانى كه آن دختر اينكا را در آغوش گرفت به سراغش آمد. يوهان، اين گرينگوى دوست داشتنى، كل ماجرا را با شادى و آب و تابى‏خاص باستان‏شناسان، كه - براى اولين بار در زندگى‏ام - براى من توجيه شدنى بود، تعريف كرد.
آن دو كه يقين داشتند اگر خوانيتا را آنجا بگذارند و براى كمك خواستن پايين بروند يا دزدان‏ گورهاى باستانى به سراغش مى‏آيند و يا سيل با خود مى‏بردش، تصميم گرفتند با خود ببرندش. گزارش موبه‏موى سه روز پايين آمدن از آمپاتو و حمل خوانيتا (يك بقچة چهل كيلويى كه بركوله‏پشتى باستان‏شناس بسته شده بود) چنان رنگارنگ و هيجان‏آميز است كه فيلم خوبى از آن‏در مى‏آيد، و يقين دارم كه دير يا زود چنين فيلمى ساخته خواهد شد.
امروز كه كم و بيش دو سال از آن ماجرا مى‏گذرد خوانيتاى دوست داشتنى معروفيتى جهانى‏پيدا كرده است. تحت نظارت جامعة جغرافياى ملى، او به ايالات متحد سفر كرد و آنجا نزديك ‏به دويستوپنجاه هزار نفر، از جمله پرزيدنت كلينتون از او ديدن كردند. يك جراح مشهوردندان نوشت: اى كاش دختران امريكايى دندانهاى سفيد، سالم و بى‏نقص اين بانوى جوان‏پرويى را داشتند.
در دانشگاه جان هاپكينز خوانيتا را با پيشرفته‏ترين دستگاهها بررسى كردند، و اين دخترجوان بعد از آن همه آزمايش و تحقيق و در شگفت بردن فوجى از متخصصان و تكنيسينها سرانجام به آركيپا و تابوت كامپيوترى خود برگشت. اين آزمايشها بازسازى كم و بيش كل‏سرگذشت او را با دقتى شايستة داستانهاى علمى امكان‏پذير كرد.
اين دختر براى آپو - كلمه‏ى اينكايى به معناى خدا - آمپاتو در قلّه اين كوه قربانى شد تا خشم اين خدا را فرو بنشاند و نعمت و فراوانى را براى زيستگاههاى اين منطقه تضمين كند.درست شش ساعت قبل از مرگ كاسه‏اى آش سبزى به او دادند تا بخورد. همه مواد اين خوراك را گروهى از زيست‏شناسان تعيين كرده‏اند. نه گلويش را بريده‏اند و نه خفه‏اش كرده‏اند. مرگ او درنتيجة ضربه‏اى دقيق به شقيقه‏ى راستش بوده است. ضربه چنان دقيق و ماهرانه بوده كه دخترك ‏لابد اصلاً دردى احساس نكرده، اين را دكتر خوسه آنتونيو شاوز به من مى‏گويد و او همكار راينهارد در سفرهاى تازه‏اش به همين منطقه بوده و گور دو كودك ديگر را پيدا كرده‏اند كه آنها هم‏قربانى شده‏اند تا حرص و آز آپوهاى كوهستان آند را فرو بنشانند.
احتمالاً خوانيتا را وقتى براى قربانى شدن برگزيده شد، با جلال شكوه تمام در سراسرمنطقه‏ى آند گرداندند و شايد به كوسكو هم بردند و به امپراتور اينكا معرفى‏اش كردند - پيش ازآن كه پيشاپيش جماعت سرود خوان و ياماهاى غرق در جواهر و نوازندگان و رقاصه‏ها و صدهانيايشگر به دره‏ى كولا برسد و از دامنة پرشيب آمپاتو تا لبة آتشفشان بالا برود پا بر سكوى‏قربانگاه بگذارد. آيا خوانيتا در دم واپسين گرفتار هول و هراس شده بود؟ اگر وقار و متانتى را كه‏بر سيماى ظريفش نقش بسته و نخوت و غرورى را كه ديداركنندگان بى‏شمار در وجناتش‏مى‏بينند شاهد بگيريم پاسخ منفى است. حتى شايد بتوان گفت كه او بى‏هيچ مقاومت تن به‏سرنوشت خود سپرده و شايد هم شادمانه در آن مراسم كوتاه خشونتبار كه به الاهه‏اى بدلش‏مى‏كرد و يكراست به دنياى خدايان آند مى‏بردش در جامه‏اى مجلل به خاك سپردندش، سرش‏زير رنگين كمانى از پرهاى بافته در هم پوشيده است و پيكرش پيچيده در سه لايه پارچه لطيف‏از پشم آلپاكا، پاهايش در صندل‏هايى از چرم نازک.
گل سينه‏هاى سيمين، ظرفهاى كنده‏كارى شده بشقابى ذرت، يك ياماى فلزى كوچك،كاسه‏اى چيچا (مشروبى الكلى كه از تخمير ذرت به دست مى‏آيد) و برخى اشياى خانگى يااشياى مقدس - كه همه سالم مانده - در اين خواب چند قرنى در دهانة آتشفشان او راهمراهى مى‏كرد، تا آنگاه كه گرماى تصادفى قله يخ گرفتة آمپاتا ديواره‏هايى را كه نگاهبان‏خواب عميق او بودند ذوب كرد و عملاً او را در آغوش راينهارد و ساراته افكند.
و اكنون او اينجاست، در خانه‏اى كوچك مال طبقه متوسط در شهر ساكتى كه زادگاه من‏است، در اينجا زندگى تازه‏اى را آغاز كرده كه شايد پانصد سال ديگر به درازا بكشد. او در تابوت ‏كامپيوترى‏اش كه با سرماى قطبى حفاظت مى‏شود، شاهدى است بر جلال و شكوه مراسم و اعتقادات اسرارآميز تمدنهاى گم شده و يا بر شيوه‏هاى براستى خشنى كه حماقت آدمى براى‏دور راندن ترس برمى‏گزيد و هنوز هم برمى‏گزيند.

 

برگرفته از مجله بخارا- شماره 38

نوشته شده توسط فرهنگ روات زاده  | لینک ثابت |

شعرهایی از خورخه یکشنبه بیستم مرداد 1387 0:51 قبل از ظهر

خورخه لوئیس بورخس

 

·        مرزها

 

سطری از ورلن هست که هرگز بخاطر نخواهم آورد

خیابانی هست نزدیک که پاهایم را از رفتن بدان بازداشته اند

آینه ای هست که مرا برای آخرین بار دیده است

دری هست که من آن را تا پایان جهان بسته ام

در میان کتاب های کتابخانه ام (من می بینمش)

کتابی هست که هرگز آن را نخواهم گشود

در این تابستان پنجاه ساله خواهم شد

مرگ می فرسایدم، بی وفقه.

 

·        همدست

 

وقتی به صلیبم می کشند، من باید صلیب و میخ ها باشم

وقتی جام را به دستم می دهند، من باید دروغ باشم

وقتی در آتشم می افکنند، من باید دوزخ باشم.

من باید هر لحظه ی زمان را نماز بگزارم و سپاسگزارش باشم

من از همه ی اشیاء تغذیه می کنم.

وزن دقیق کائنات، تحقیر، هیاهو

من باید مدافع زخم های خود باشم.

نه شفا می طلبم و نه بیماری

من شاعرم.

 

·        شاعری کوچک

 

مقصد فراموشی ست

من زود آمده ام.

 

·        کویر

 

فضای بی زمان

ماه به رنگ شنزار است.

اکنون، درست در این لحظه

مردان متاروس و ترافلگار

می میرند.

 

·        زندانی

 

یک سوهان

نخست در آهنین بزرگ

روزی آزاد خواهم شد.

 

·        مکبث

 

اعمال ما، راه خود را دنبال می کنند

راهی که بی پایان است.

من شاه خود را کشتم

تا شکسپیر بتواند تراژدی آن را بسراید.

 

·        کتاب اول موسی. باب چهارم. آیه ی هشتم

 

در نخستین صحرا بود

دو بازو، سنگی بزرگ را پرتاب کرد.

فریادی نبود، خون بود.

آنجا نخستین مرگ بود.

من نمی دانم، هابیل بوده ام یا قابیل.

 

·        ماه

 

چه تنهایی بیکرانی ست در این طلا

ماه شب ها، دیگر آن ماه نیست که آدم نخستین دید.

قرن های شب زنده داران

ماه را سرشار شراب های کهن کرده است.

نگاهش کن

آینه ی توست!

 

·        یک رویا

 

سه تن آن را می دانستند

زنی که معشوقه ی کافکا بود

کافکا او را به خواب دیده بود.

سه تن آن را می دانستند

مردی که دوست کافکا بود

کافکا او را به خواب دیده بود.

سه تن آن را می دانستند

زن به دوست گفت:

دلم می خواهد امشب با من عشقبازی کنی.

سه تن آن را می دانستند

مرد پاسخ داد: اگر گناه کنیم

کافکا دیگر ما را به خواب نخواهد دید.

یک تن آن را می دانست

و بر زمین کس دیگری نبود.

کافکا با خود گفت:

اکنون که آن دو رفته اند و تنها مانده ام

دیگر، خود را به خواب نخواهم دید.

 

·        گل سرخ

 

گل سرخ

گل سرخی که هرگز پژمرده نمی شود، گل سرخی که من نمی سرایم اش،

گل سرخی که سنگینی و عطر است

گل سرخ باغ های سیاه در ژرفای شب

گل سرخ باغ ها و گل سرخ شامگاهان

گل سرخ، گل سرخی که جانی دوباره می یابد

از میان خاکستر بی رمق، با جادوی کیمیاگری

گل سرخ پارس ها و آریاها

گل سرخی که همیشه تنهاست

که گل سرخ گل سرخ هاست

گل سرخ نوباوه ی افلاتونی

گل سرخ سوزان، گل سرخ کور، گل سرخی که من نمی سرایم اش

گل سرخ دست نیافتنی.

 

·        خودکش

 

نه ستاره ای در شب

و نه شب خواهد ماند.

خواهم مرد با بار تحمل نا پذیر جهان.

اهرام را محو خواهم کرد و مدال ها را

و قاره ها و چهره ها را

و همه ی گذشته را.

تاریخ را به غبار بدل خواهم کرد

غبار را به غبار.

به تماشای آخرین غروب ایستاده ام

و به آواز آخرین پرنده گوش سپرده ام.

چیزی برای کسی بر جای نخواهم گذاشت.

 

·        .....

 

زمان در حیاط

به بازی شطرنج بی مهره مشغول است

هیاهوی شاخه ای

شب را تکه تکه می کند.

 

بیرون

دشتی گسترده از غبار و رویا محو می شود

ما دو سایه، می نویسیم آنچه سایه های دیگر می گویند: هراکلیت و گوتاما.

 

نوشته شده توسط فرهنگ روات زاده  | لینک ثابت |

تالپا چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 2:1 قبل از ظهر

تالپا

خوان رولفو

برگردان: عبدالله کوثري

 

 

خوان رولفو (مکزيک 1918-1986)
خوان رولفو نويسندة مکزيکي، از مهم‌ترين نويسندگان امريکاي لاتين به‌شمار مي‌رود. رولفو تنها دو کتاب منتشر کرد، پدرو پارامو2 (1955) که برخي آن را بهترين رمان مدرن امريکاي لاتين مي‌دانند و ديگر مجموعه‌اي از داستان‌هاي کوتاه با عنوان دشت سوزان (1953) که اثري کلاسيک و کم و بيش همتراز Fictions نوشتة بورخس به شمار مي‌رود. داستان‌هاي رولفو در روستاهاي مکزيک مي‌گذرد و شرح رويدادهايي است که زمان آن‌ها دوران پس از انقلاب مکزيک است. دنياي رولفو دنياي تراژيک نفرت، خشونت و درماندگي است.

 

ناتاليا خود را به آغوش مادرش انداخت و زماني دراز با هق‌هقي آرام زار زد. روزهاي فراوان جلو اين اشک‌ها را گرفته بود، ذخيره‌شان کرده بود براي امروز که از سنسونتلا برگشتيم و او همين که چشمش به مادرش افتاد يکباره احساس کرد به دلجويي و تسلا احتياج دارد.
پيش‌ترها، حتي با آن همه مشقتي که در آن روزهاي مصيبت‌بار کشيديم گريه نکرده بود، آن روزها که ناچار شديم تانيلو را توي گودالي در خاک تالپا دفن کنيم. من و ناتاليا، تک و تنها، هيچ‌کس نبود که کمکمان بکند. دوتايي توش وتواني را که داشتيم سرهم گذاشتيم و افتاديم به کندن قبر، با دست خالي خاک و کلوخ را بيرون کشيديم. عجله داشتيم تانيلو را زودتر زير خاک کنيم تا ديگر کسي را با بوي نفس‌اش، که آغشته به مرگ بود، نترساند.
بعد از آن روز هم گريه نکرد، وقت برگشتن را مي‌گويم که دوتايي شب‌ها به راه مي‌افتاديم، خستگي سرمان نمي‌شد، توي تاريکي کورمال کورمال، انگار که توي خواب راه برويم، قدم بر مي‌داشتيم و هر قدممان انگار پايي بود که بر گور تانيلو مي‌کوبيديم. اين‌جور وقت‌ها ناتاليا انگار سنگ مي‌شد، جلو خودش را مي‌گرفت تا احساساتي که توي دلش موج مي‌زد متاثرش نکند. اما يک قطره اشک هم از چشم‌هاش نمي‌چکيد.
اما حالا پيش مادرش برگشته بود تا گريه کند؛ فقط آمده بود تا غم و غصه‌اي به دل آن زن بريزد و به‌اش بفهماند که دارد عذاب مي‌کشد و اين‌جوري همة ما را هم غصه‌دار کند، چون من هم احساس مي‌کردم ناتاليا دارد توي دلم زار مي‌زند، انگار داشت مي‌چلاندمان و تتمة گناهانمان را بيرون مي‌کشيد.
آخر راستش را بخواهيد من و ناتاليا، هردومان، تانيلو سانتوس را کشتيم. او را به تالپا برديم تا همان‌جا بميرد. و مرد. مي‌دانستيم که جان سفر به اين دور و درازي را ندارد؛ با وجود اين برديمش، دوتايي کشان‌کشان برديمش، با اين فکر که اول و آخر از دستش خلاص مي‌شويم. همين کار را هم کرديم.
فکر رفتن به تالپا اول به سر برادرم تانيلو زد. او خودش قبل از هر کس ديگر به اين فکر افتاد. چهارسال بود که ازمان مي‌خواست ببريمش. چهار سال تمام. از آن روزي که بيدار شد و آن تاول‌هاي کبود را روي دست و پاش ديد، از آن روز به بعد، وقتي تاول‌ها زخم‌هاي ناسوري شدند که به‌جاي خون چرکابة زردي ازشان بيرون مي‌زد، چيزي مثل صمغ درخت که آب غليظي ازش مي‌چکيد. خوب يادم هست که از آن به بعد يکسر مي‌گفت مي‌ترسد که ديگر هيچ‌وقت خوب نشود. به همين خاطر بود که مي‌خواست به زيارت باکرة تالپا برود تا شايد او با نگاهش آن زخم‌ها را شفا بدهد. با آن‌که مي‌دانست تالپا خيلي دور است و ناچاريم کلي از راه را روزها زير آفتاب و شب‌ها توي سرماي ماه مارس گز کنيم، باز مي‌خواست به تالپا برود. آن باکرة کوچولو مرهمي براي درمان زخم‌هايش مي‌داد، زخم‌هايي که هيچ چاره‌اي براشان پيدا نمي‌شد. آن باکره چارة کار را خوب بلد بود، همه چيز را پاک و پاکيزه مي‌کرد، کاري مي‌کرد که هر چيزي که بگويي تر وتازه مثل مزرعة باران‌خورده بشود. همين‌ که پاش به آن‌جا مي‌رسيد و جلو باکره مي‌ايستاد، کلک مرضش کنده مي‌شد، ديگر هيچ چيز آزارش نمي‌داد. تانيلو اين‌جور فکر مي‌کرد.
من و ناتاليا هم اين فکر را بُل گرفتيم تا او را با خودمان ببريم. من مي‌بايست با او مي‌رفتم چون برادرم بود. ناتاليا هم هرجور شده مي‌بايست مي‌آمد چون همسر تانيلو بود. مي‌بايست کمکش مي‌کرد، زير بغلش را مي‌گرفت، وقت راه رفتن حايلش مي‌شد تا زمين نخورد، و شايد هم وقت برگشت که تانيلو تمام اميدش را به دنبال خودش مي‌کشيد، ناتاليا مي‌بايست شانه زير بار او مي‌داد...
من از همان اول مي‌دانستم ناتاليا چه فکري به سر دارد. چيزهايي از او مي‌دانستم. مثلا مي‌دانستم آن ران‌هاي گرد و سفت که مثل سنگ آفتاب‌خورده گرم بود، مدتي است تنها مانده. اين را خيلي وقت بود که مي‌دانستم. چند‌بار با هم بوديم، اما هميشه ساية تانيلو از هم جدامان مي‌کرد، احساس مي‌کردم دست‌هاي ورم‌کرده‌اش ميانمان مي‌آيد و ناتاليا را از من جدا مي‌کند تا همان‌جور تيماردارش باشد. و تا وقتي تانيلو زنده بود اوضاع همان بود که بود.
امروز مي‌دانم که ناتاليا به خاطر آن ماجرا استغفار کرده. من هم استغفار کرده‌ام. اما اين چيزها نه از عذاب پشيماني نجاتمان مي‌دهد و نه ماية آرامشمان مي‌شود. اين فکر هم کارمان را آسان نمي‌کند که تانيلو در هر حال مي‌مرد، چون اجلش رسيده بود، يا اين‌که رفتن به تالپا با آن راه دور و دراز هيچ‌فايده‌اي به حالش نداشت، چون او بي‌برو برگرد مي‌مرد، حالا يا اين‌جا يا آن‌جا، شايد اين‌جا کمي ديرتر مي‌مرد، به خاطر آن همه عذابي که توي راه کشيد و آن همه خوني که ازش رفت و خيلي چيز‌هاي ديگر. اين‌ها همه روي هم جمع شد و زودتر از موقع کلکش را کند. مشکل اينجاست که من و ناتاليا برديمش و وقتي ديگر از رفتن منصرف شده بود، وقتي احساس کرد ديگر رفتن فايده‌اي ندارد و ازمان خواست که برگردانيمش، کشان‌کشان برديمش. از زمين بلندش مي‌کرديم تا بتواند راه برود، به‌اش مي‌گفتيم ديگر نمي‌توانيم برگرديم. مي‌گفتيم: «تالپا از سنسونتلا نزديک‌تر است.» اما هنوز تالپا خيلي دور بود، چندين روز فاصله داشت.
آن شب‌ها خوب به يادم مانده. اول‌ها دور و بر خودمان را با چوب کاج روشن مي‌کرديم. بعد مي‌گذاشتيم تا خاکستر روي آتش را بگيرد و آن‌وقت من و ناتاليا مي‌رفتيم زير چتري پناه بگيريم تا روشنايي آسمان رويمان نيفتد. اين‌ جوري به خلوت بيابان پناه مي‌برديم، دور از چشم تانيلو و پنهان در شب. خلوت بيابان به هم نزديکمان مي‌کرد. پيکر ناتاليا را توي دست‌هاي من مي‌گذاشت و اين ماية تسلي ناتاليا مي‌شد. اين‌جوري احساس مي‌کرد خستگي‌اش در مي‌رود، خيلي چيز‌ها را از ياد مي‌برد و بعد مي‌خوابيد و پيکرش غرق در آرامش مي‌شد.
دست بر قضا زميني که روش مي‌خوابيديم هميشه گرم بود. و پيکر ناتاليا، زن تاليو برادر من، بلافاصله با گرماي خاک گرم مي‌شد، و بعد آن ‌دوتا گرما مثل آتش سوزان مي‌شد و آدم را از خواب بيدار مي‌کرد. آن‌وقت دست‌هاي من دنبال او مي‌گشت، دست‌هام روي آن چيز سوزاني که پيکر او بود مي‌رفت و مي‌آمد. اول آرام و سبک و بعد جوري فشارش مي‌داد که انگار مي‌خواست خونش را بيرون بياورد. همين‌جور، شب پشت شب، تا صبح سر مي‌رسيد و باد سرد آتش تنمان را خاموش مي‌کرد. باري، آن‌وقت که داشتيم تانيلو را به تالپا مي‌برديم که باکره شفايش بدهد، کار من و ناتاليا کنار جادة تالپا همين بود.
حالا همه چيز تمام شده. تانيلو از شر زندگي راحت شد. ديگر نمي‌تواند برامان تعريف کند چه تقلايي مي‌کند تا زنده بماند. با آن جسم متعفن که پر از آب گند گرفته‌اي بود که از تمام منفذ‌هاي دست و پايش بيرون مي‌زد، چه جاني مي‌کند تا زنده بماند. زخم‌هاي بزرگي داشت که آرام‌آرام دهن باز مي‌کرد، خيلي آرام، و آن‌وقت حباب‌هايي ازش بيرون مي‌زد که بوي چيزي فاسد شده ازش بلند مي‌شد و همه‌مان را به وحشت مي‌انداخت.
و حالا که او مرده، مي‌شود اوضاع را جور ديگري ديد. حالا ناتاليا براش گريه مي‌کند، شايد براي آن‌که تانيلو از آن‌جايي که هست پشيماني عظيمي را که بر روح او سنگيني مي‌کند ببيند. مي‌گويد چند روز اخير صورت تانيلو را حس کرده. صورت تانيلو تنها جايي از بدنش بود که براي ناتاليا مانده بود، ناتاليا احساس مي‌کرد آن صورت به سراغش مي‌آيد، به دهنش نزديک‌تر مي‌شود و توي موهاي او فرو مي‌رود و با صدايي که بي‌رمق‌تر از آن ممکن نيست، ازش مي‌خواهد کمکش کند. ناتاليا مي‌گويد تانيلو به‌اش گفته بالاخره خوب شده و ديگر هيچ دردي ندارد. مي‌گويد به‌اش اين‌جور گفته: «ناتاليا ديگر مي‌توانم با تو باشم. به‌ام کمک کن با تو باشم.»
تازه از تالپا درآمده بوديم و تانيلو را آن‌جا توي گودالي که توي شيار عميقي براش کنده بوديم جا گذاشته بوديم.
اما ناتاليا از آن به بعد مرا فراموش کرد. يادم هست که چشم‌هاش پيش‌ترها چه برقي داشت، مثل دوتا برکه بود که نورماه توش افتاده باشد. اما چشم‌اش يکباره کدر شد، نگاهش جوري تيره و تار شد که انگار توي خاک و خل افتاده بود. انگار ديگر چيزي نمي‌ديد. تنها چيزي که براش وجود داشت تانيلو جانش بود که وقتي زنده بود تر و خشکش کرده بود و وقتي هم که مي‌بايست بميرد توي خاکش کرده بود.
***
بيست روز طول کشيد تا جادة اصلي تالپا را پيدا کرديم. تا آن‌وقت خودمان سه نفر بوديم و بس. از آن‌جا به بعد کم‌کم قاتي مردمي شديم که از هر طرف مي‌آمدند. جماعت مثل آب رودخانه به آن جادة پهن سرازير شده بود و ما را با خودش مي‌برد، از هر طرف که بگويي فشار مي‌آورد. چيزي که به هم وصلمان مي‌کرد رشته‌هاي دراز غبار بود. آخر جنب‌وجوش مردم خاک جاده را جوري بلند کرده بود که انگار خرمن ذرت باد مي‌دادند، اين غبار به هوا بلند مي‌شد و بعد پايين مي‌آمد اما دوباره از زير پاهاي ما به هوا مي‌رفت، اين جوري تمام مدت زير پامان و بالاي سرمان غبار جاده بود. بالاي اين غبار آسمان صاف بود، دريغ از يک تکه ابر، فقط غبار بود. اما غبار که سايه ندارد.
ناچار بوديم براي فرار از آفتاب و آن نور سفيدي که توي جاده بود منتظر شب بمانيم.
بعد روزها کم‌کم بلندتر شد. اواسط فوريه از سنسونتلا راه افتاده بوديم و حالا که اوايل مارس بود، هوا خيلي زود روشن مي‌شد. هوا تاريک مي‌شد اما هنوز چشم به هم نگذاشته بوديم که آفتاب دوباره بيدارمان مي‌کرد، همان آفتابي که انگار چند لحظه پيش غروب کرده بود. هيچ‌وقت مثل آن روزها که همراه مردم بودم به اين فکر نيفتاده بودم که زندگي چقدر کند مي‌گذرد و چقدر خسته کننده است. ما مثل مشتي کرم بوديم که زير آفتاب توي هم مي‌لوليديم، وسط ابر تيره‌اي از غبار راه، پيچ و تاب مي‌خورديم، و اين غبار همه‌مان را توي يک مسير واحد به جلو مي‌راند، جوري که انگار به آن جاده زنجير شده بوديم. چشم‌هامان رد غبار را مي‌گرفت، تا چشم کار مي‌کرد غبار بود و بس، انگار چيزي جلو چشم‌هامان بود که راه نگاهمان را مي‌بست. و آسمان هميشه خاکستري، مثل يک لکة بزرگ خاکستري که از آن بالا فشار مي‌آورد و له و لورده‌مان مي‌کرد. فقط گاه‌به‌گاه، وقتي از رودخانه‌اي رد مي‌شديم، غبار بالاتر و روشن‌تر بود. کلة داغمان را که از خاک و خل سياه شده بود توي آب سبز فرو مي‌برديم و يکباره دودي آبي از سرتاپامان بلند مي‌شد، مثل بخاري که توي سرما از دهن آدم در مي‌آيد. اما چيزي نگذشته دوباره توي غبار گم مي‌شديم، سعي مي‌کرديم همديگر را از تيغ آفتاب و از گرمايي که به جانمان افتاده بود حفظ کنيم.
بالاخره شب مي‌شد. يکسر توي اين فکر بوديم که شب سر مي‌رسد و استراحتي مي‌کنيم. با خودمان مي‌گفتيم فعلا مسئله اين است که هرجور شده روز را بگذرانيم و به هر کلکي که هست از گرما و آفتاب فرار کنيم. بعد مي‌نشينيم و خستگي‌مان را در مي‌کنيم. فعلا بايد به هر جان‌کندني که شده مثل بقية مردم و جلوتر از آن‌ها پيش برويم. مسئله اين است. وقتي مرديم تا بخواهي وقت استراحت داريم.
ما، من و ناتاليا، توي اين فکر بوديم. شايد تانيلو هم وقتي توي جادة تالپا با آن جماعت راه مي‌رفتيم توي همين فکر بود، دلش مي‌خواست اول از همه به باکره برسد، قبل از آن‌که معجزه‌هاش ته بکشد.
اما تانيلو يکسر حالش بدتر مي‌شد. تا به جايي رسيد که ديگر نمي‌خواست جلوتر برود. پوست پايش ترک‌ترک شده بود و خون از ترک‌ها بيرون مي‌زد. ازش پرستاري مي‌کرديم تا حالش بهتر مي‌شد. اما آن وقت هم حاضر به آمدن نبود.
مي‌گفت: «من يکي دو روز همين‌جا مي‌مانم و بعد به سنسونتلا بر مي‌گردم.»
اما من و ناتاليا نمي‌خواستيم اين‌جور بشود. توي دلمان چيزي بود که نمي‌گذاشت به حال تانيلو دل بسوزانيم. مي‌خواستيم با او به تالپا برسيم، آخر با آن حال و روز خرابش باز کلي جان داشت. اين بود که ناتاليا همان‌‌جور که پاهاش را با الکل مي‌شست تا ورمش کمي بخوابد، به‌اش قوت قلب مي‌داد. مي‌گفت فقط باکرة تالپا مي‌تواند شفايش بدهد. فقط خود باکره. باکره‌هاي ديگر هم بودند، اما فقط باکرة تالپا از پس اين کار بر مي‌آمد. ناتاليا براش از اين حرف‌ها مي‌زد.
آن‌وقت تانيلو به گريه مي‌افتاد و اشک صورتش را شيارشيار مي‌کرد و بعد کلي نفرين نثار خودش مي‌کرد که آن‌قدر شرور و بد‌ذات بوده. ناتاليا اشک‌هايش را با شال خودش پاک مي‌کرد و دوتايي زير بغلش را مي‌گرفتيم و بلندش مي‌کرديم تا پيش از آن‌که شب برسد يک‌کم بيشتر راه برود.
باري، همان‌طور کشان‌کشان برديمش تا بالاخره به تالپا رسيديم.
روزهاي آخر خودمان هم خسته شده بوديم. هردومان احساس مي‌کرديم قدمان روز به روز خميده‌تر مي‌شود. انگار چيزي جلو قدم‌هامان را مي‌گرفت و بر گرده‌مان سنگيني مي‌کرد. تانيلو يکسر زمين مي‌خورد ناچار بوديم بلندش کنيم و گاهي اوقات شانه زير بار هيکلش بدهيم. شايد به همين دليل به آن حال و روز افتاده بوديم؛ آن‌قدر بي‌رمق شده بوديم که حال راه رفتن نداشتيم. اما آدم‌هايي که کنارمان راه مي‌رفتند وادارمان مي‌کردند تندتر برويم.
شب که مي‌شد آن جماعت پر سر و صدا آرام مي‌گرفت. خرمن‌خرمن آتش گله‌به‌گله روشن مي‌شد و جماعت زائران با دست‌هايي صليب‌وار دور آتش جمع مي‌شدند و رو به بهشت تالپا دعا ميخواندند. و باد آن صدا را به گوش ما مي‌رساند و بعد دور مي‌کرد، درهم مي‌پيچيدش تا آن‌جا که آن همه صدا تبديل به ناله‌اي واحد مي‌شد.
کمي بعد همه‌جا ساکت مي‌شد. طرف‌هاي نصفه‌شب مي‌شنيديم که کسي آن دورها آواز مي‌خواند. بعد چشم‌هامان روي هم مي‌افتاد و بي‌آن‌که بخوابيم منتظر مي‌مانديم.
***‌
وارد تالپا که شديم همة جماعت دعاي صبح را مي‌خواندند.
اواسط فوريه به راه افتاده بوديم و روزهاي آخر مارس به تالپا رسيده بوديم و ديگر خيلي‌ها داشتند برمي‌گشتند. همه‌اش به اين خاطر بود که تانيلو به استغفار و رياضت‌کشي افتاده بود. همين‌که چشمش به آدم‌هاي دور وبرش مي‌افتاد که برگ‌هاي کلفت انجير تيغ‌دار را مثل طيلسان به شانه انداخته‌اند به فکر تقليد از آن‌ها مي‌افتاد. بعد به سرش زد که پاهاش را با پيرهن ببندد تا موقع راه رفتن عذاب بيشتري بکشد. بعد به اين فکر افتاد که تاج خار به سرش بگذارد. کمي بعد چشم‌هاش را با پارچه بست. و به اواخر راه که رسيديم زانو زد و دست‌هاش را به پشتش برد و روي استخوان زانو به راه افتاد. اين‌جوري آن چيزي که تانيلو برادر من بود به تالپا رسيد. موجودي که سرتاپاش ضماد بود و رشته‌رشته خون سياه، و از هر‌جا که رد مي‌شد بوي گند جانور مرده به‌جا مي‌گذاشت.
بعد، درست وقتي که اصلا انتظارش را نداشتيم ديديم رفته وسط معرکة رقص. تا بفهميم چه خبر شده تانيلو ميان جماعت بود، داريه زنگي بزرگي به دستش گرفته بود و پاهاي لخت و کبودش را محکم به زمين مي‌کوبيد. پاک از خود بي‌خود شده بود، انگار داشت از عذابي که آن همه مدت تحمل کرده بود خلاص مي‌شد، يا تقلا‌هاي آخرش را مي‌کرد که يک کم ديگر زنده بماند.
شادي تماشاي بساط رقص او را به ياد ايامي مي‌انداخت که هر سال براي مراسم مذهبي به تئليمان مي‌رفت و تمام شب مي‌رقصيد تا استخوان‌هاش درد مي‌گرفت و با وجود اين خسته نمي‌شد. شايد به ياد آن روزها افتاده بود و دلش مي‌خواست آن توش و توان سابق را دوباره برگرداند.
من و ناتاليا ايستاده بوديم به تماشاي او. بعد ديديم که دست‌هاش را بالا برد و خودش را محکم به زمين کوبيد، داريه هنوز توي دستش بود و توي پنجه‌هاي خوني او دينگ و دينگ مي‌کرد. از آن معرکه کشيديمش بيرون، مي‌خواستيم از زير پاي مردم درآريمش، از ميان آن جماعت ديوانه که روي سنگ‌ها مي‌چرخيد و جست مي‌زد و اصلا حاليش نبود که چيزي زير پاش افتاده.
مثل آدم‌هاي فلج کولش کرديم و رفتيم توي کليسا. ناتاليا واداشتش که کنار خودش زانو بزند، درست روبروي آن مجسمة کوچک طلايي که همان باکرة تالپا بود. تانيلو افتاد به دعا خواندن و اشک ريختن، اشکي که از ته و توي دلش بيرون مي‌زد و شمعي را که ناتاليا توي دستش گذاشته بود خاموش کرد. اما خودش اصلا حاليش نبود، نور آن همه شمعي که آن‌جا روشن بود نمي‌گذاشت بفهمد دور و برش چه خبر است. همان جور با شمع خاموش دعا مي‌خواند، هوار مي‌زد تا خودش بشنود که دارد دعا مي‌خواند.
اما اين کارها فايده‌اي به حالش نداشت. بالاخره مرد.
«... اين لابه و استغاثه پيچيده در لفاف درد از دل‌هاي ما به او مي‌رسد. تضرع و زاري آميخته با اميد. لطف باکره نه زاري ما را ناديده مي‌گيرد نه اشک‌هاي ما را، چرا که او از رنج ما رنج مي‌برد. مي‌داند چگونه آن لکة سياه را از دل ما بزدايد و کاري کند که دل صاف و پالوده شود تا بتواند لطف و مرحمت او را پذيرا گردد. باکرة ما، مادر ما، همان که خوش ندارد از گناهان ما با خبر شود، همان که بار گناه ما را بر دوش مي‌گيرد، همان که آرزو دارد ما را در آغوش خود بگيرد و ببرد تا زندگي ما را نيازارد؛ اينک او نزديک ماست، و درماندگي و ناخوشي روح ما را تسکين مي‌دهد و شفا مي‌بخشد بر جسم ضعيف و مجروح و ملتمس ما. مي‌داند که ايمان ما هر روز محکم‌تر مي‌شود، چرا که از قرباني‌هاي ما قوت مي‌گيرد.»
اين حرف‌ها را کشيش از بالاي منبرش مي‌زد. بعد، همين‌که حرف‌هاش تمام شد مردم همگي با هم دعا را شروع کردند، صداشان مثل وزوز کلي پشه بود که از دود فرار کرده باشد.
اما تانيلو ديگر حرف‌هاي کشيش را نمي‌شنيد. ساکت شده بود، سرش روي زانويش افتاده بود. و وقتي ناتاليا تکانش داد تا بلند شود، ديگر مرده بود.
بيرون کليسا سر و صداي رقص بلند بود، صداي طبل و شيپور و دينگ‌دينگ زنگ مي‌آمد. آن وقت بود که غم و غصه به دلم ريخت. تماشاي آن همه چيز زنده، تماشاي باکره که درست جلو چشممان به ما لبخند مي‌زد، و از طرف ديگر نگاه کردن به تانيلو جوري که انگار مزاحم است، سد راه من است. اين‌ها همه غصه دارم مي‌کرد.
اما ما او را به آن‌جا برديم تا بميرد، اين چيزي است که از يادم نمي‌رود.
***
حالا ما دوتا در سنسونتلا هستيم. بي‌او برگشته‌ايم. و مادر ناتاليا چيزي از من نپرسيده، نه اين‌که برادرم را چه کردم و نه چيز ديگر. ناتاليا سر به شانة او گذاشته و زار زده و اين‌‌جوري کل ماجرا را برايش تعريف کرده.
حالا من کم‌کم به اين خيال مي‌افتم که ما اصلا به مقصد نرسيده بوديم، انگار به اين‌جا آمده‌ايم تا يک‌کم استراحت کنيم و باز دوباره به راه بيفتيم. کجاش را نمي‌دانم، اما ناچاريم برويم، چون اين‌جا از دست پشيماني و خاطرة تانيلو راحت ندارم.
شايد کم‌کم داريم از هم‌ديگر هم مي‌ترسيم. اين‌‌که از وقتي از تالپا درآمديم يک کلمه هم با هم حرف نزديم معني‌ش همين است. شايد هردومان جنازة تانيلو را کنار خودمان مي‌بينيم، جنازه‌اي که توي تشک پيچيده بوديمش و سر تا پاش پوشيده از يک فوج مگس آبي بود و جوري وزوز مي‌کردند که صداشان انگار خرخري بود که از دهن او در مي‌آمد، دهني که من و ناتاليا هر کار کرديم از عهدة بست‌اش برنيانديم و انگار باز هم مي‌خواست نفس بکشد، گيرم ديگر نفسي برايش نمانده بود. جنازة تانيلويي که ديگر هيچ چيز آزارش نمي‌داد، اما انگار باز هم عذاب مي‌کشيد، با آن دست و پاي بسته و چشم‌هاي فراخ بازمانده که انگار داشت به مرگ خودش نگاه مي‌کرد. و جاي‌جاي بدنش از زخم‌هاش آب زردي مي‌چکيد که بوش همه‌جا پخش مي‌شد و توي دهنت هم احساسش مي‌کردي، انگار عسل تلخي را ذره‌ذره مي‌خوري و با هر نفسي که مي‌کشيدي توي خونت حل مي‌شد.
شايد چيزي که اين‌جا بيشتر به يادمان مي‌آيد همين باشد: آن تانيلويي که در گورستان تالپا خاکش کرديم، تانيلويي که ناتاليا و من روش خاک و سنگ ريختيم تا جانورهاي کوهي دوباره از زير خاک بيرونش نکشند.

 


-------------------------------
پانويس‌ها:
1)
Talpa، شهري است در مرکز مکزيک.
2)
Pedro Paramo اين رمان با ترجمة آقاي احمد گلشيري به فارسي منتشر شده است.

 

برگرفته از کتاب داستان‌هاي کوتاه امريکاي لاتين جلد دوم، نشر ني

نوشته شده توسط فرهنگ روات زاده  | لینک ثابت |

بدون قهرمان شنبه دوازدهم مرداد 1387 2:49 قبل از ظهر

بدونِ قهرمان

تي سي بويل

برگرفته از مجموعه داستان بدونِ قهرمان

 

برگردان: علي لاله‌جيني

 

دستِ آخر، از بخت‌ياري و پشتکار و تعهدِ تزلزل ناپذيرش نسبت به روحِ گلاسنوست، توانست به آن‌چه مي‌خواست برسد. عجيب بود. تازه دو هفته از ويزاي‌ي شش ماهه‌اش باقي مانده بود که يک دل نه صد دل عاشق شد، دل و دين را در تندبادِ عشق و عاشقي از کف داد و ديد که شوهر کرده است---آن هم به يک آمريکايي. اسمِ مرد يوسف اوزيزمير، تبعه‌ي آمريکا، اهلِ شهرِ کوچکي از حومه‌ي آنکارا، و شغلش مدير توليد کارخانه‌اي در کالور‌سيتي بود که اندام‌هاي مصنوعي پزشکي توليد مي‌کرد. شبي ديروقت اين خانم به من زنگ زد تا مرا در جريانِ اخبار و شادماني‌ي ماهِ عسل‌اش در لاس وگاس و آپارتمانِِ سه خوابه‌ي تازه‌اش با کمدهاي بزرگ هم‌راه با بوي‌ي تميز و خوشِ دريا در ساحلِ منهتن بگذارد. صدايش درست همان‌گونه‌ بود که من در خاطر داشتم: لهجه‌اي غليظ و نازک هم‌راه با خراشيده‌گي‌ي ناموزون، خشنِ واحساس‌بر‌انگيز که وقتي براي اولين بار آن‌را ‌شنيدم تمام تار و پودم لرزيد--- طوري که مي‌گفت «وُدکا» هنوز مرا حتا بعد از آن همه ماجرا به هيجان مي‌آورد.
 گفتم: «ايرينا، برات خوشحالم.»
 نفس‌زنان و با صداي نازکش، و به خاطر اين که انگار براي زنگ زدن به من ترديد داشته، نازک‌تر هم شده بود گفت: «اِ، شما خيلي لطف داريد، خيلي ممنون. يوسف هم منو خيلي خوش‌حال کرده، آره؟ يک حلقه‌ي طلاي بيست و چهار و يک ماشين لينکلن به من هديه داده.»
 کمي سکوت شد. تو آپارتمانم نگاهي انداختم به کتاب‌خانه‌ي شکم‌داده، تله‌ويزيون داشت يک کمدي رمانتيک سياه و سفيد پخش مي‌کرد و آن‌سوتر پنجره‌اي که پشتش تيره بود. صدايش باز هم نازک‌تر شد و جمله‌ها در هم ادغام و به سختي شنيده مي‌شد؛ و شور وهيجاني با ترديد در صداش نهفته بود. نفسش را بيرون داد و گفت: «ميدوني... کيسي، من دلم برايت تنگ شده.» «من هميشه دلم برايت خيلي تنگ مي‌شود.»
«ببين، ايرينا، من بايد بروم . . .» سعي کردم بهانه‌اي بتراشم--- آشپزخانه آتش گرفته، مادرم مسموم شده و بردنش بيمارستان، کاردهاي آشپزخانه را بايد تيز مي‌کردم--- ولي او حرف مرا قطع کرد.
 «باشه، کيسي، ميدونم. مجبوري بري. تو بايد بري. تو هميشه ميري.»
 شروع کردم، «گوش کن!» و بعد جلو خودم را گرفتم. گفتم: «مي‌بينمت.»
 براي لحظه‌اي سکوت شد و من به‌صداي خشِ خش پارازيت گوش کردم. عاقبت صدايش به من رسيد، ضعيف‌ترين نداي‌ي عالم. «باشه، مي‌بينمت.»

 

 

 

 اولين بار که او را ديدم--- اولين بار که چشمم به او افتاد--- با برنامه‌ي قبلي بود. در ترمينالِ بين‌المللي‌ي تام بردلي‌ي فرودگاهِ لوس آنجلس منتظرِ چمدان‌هايش بود، و من براي استقبالش آن‌جا رفته بودم. دير کرده بودم--- قبول مي‌کنم، تقصير من بود--- و از چند لحاظ دلواپس بودم: از ديدنش، از اين که پيدايش نکنم، و ترتيب خواب و شام و صدها چيز ديگر، از ضعف کامل من در زبانِ روسي گرفته تا سابقه‌ي آشنايي اتفاقي‌ي من با بزرگانِ ادبِ روسيه و از هراسِ اين که او پيش‌نهادِ خريدِ جينِ مرا با يک مشت روبل بدهد. من تو راه‌روها قدم‌دو مي‌رفتم، سيک‌هايي با چشمانِ پف کرده، بريتانيايي‌هاي قبراق و فروشنده‌گان دورانديش ژاپني و کره‌اي، وقتي از دور تشخيصش دادم، اسم‌هاي گنده---سولژنيستين، چخوف، داستايفسکي و تولستوي---توي سرم ورد مي‌خواندند.
 خودش بود و حرف هم نداشت. براساسِ توصيفِ راب پيترمن قضاوت کردم---بيست و هشت ساله، بلوند، با هيکلي که درست از تاترِ بلشوا بيرون آمده باشد، و با چهره‌اي که دخل آدم را مي‌آورد---ولي من احتياجي به آن نداشتم. درست وسطِ معرکه بود، سيگاري در يک دست، ليوانِ پلاستيکي‌ي ودکا در دستي ديگر، اسباب و اثاثيه‌اش دور و برش پخش و پلا بود---روزنامه، چمدان، لوازمِ آرايش، حوله و دستمال کاغذي، پليور، چند تا کيفِ دستي، پنچ شش عدد حيوان عروسکي و يک کلاهِ بيس بالِ داجرز دو رديف صندلي‌ي پشتِ سر او را اشغال کرده بودند. او با سه تاجر شسته رفته با لباس‌هاي چروک افتاده وارد بحث پرشورِ پروستوريکا، استقلالِ ليتواني، تهديدِ جنگِ هسته‌اي و امتيازهاي نسبي اتومبيلِ جگوارِ اکس‌جي‌اس در قبالِ مرسدس بنز 560 اس‌ئي‌سي شده بود. سيگار--- «گلوازِ ساختِ فرانسه، البته؛ چه سيگاري غير از اين؟»---قوسي را در هوا ترسيم و با نيم‌چکمه‌هاي از مد افتاده به طرزِ نااميدکننده‌اي شروع به رقصِ مازورکا روي قالي کرد، و ريش‌هاي کتِ چرمي‌ي آبي روشنش لرزيد و تکان خورد. نمي‌دانستم چه بکنم. به خاطرِ قدم دو در فرودگاه هي عرق مي‌کردم و بايد از آن نگاه‌هاي شيفته مي‌داشتم و چشماني سرشار از اشتياقِ سوزان.
 از کوتاه قدترين و ژوليده‌ترين تاجر پرسيد: «و ميدوني من براي آن مرسدس بنز چي به تو ميدم؟» «ها؟»
جوابي دريافت نکرد. هر سه مرد تقريبا حيرت‌زده فقط به او خيره ماندند، انگار که او همين حالا از دورترين نقطه‌ي فضا فرود آمده باشد.
 «نيچه‌وو.» خنده‌ي مختصري نجاتش داد. «اين به روسي يعني "هيچي". نيچه‌وو.»
 به زحمت خودم را در ديدرس او قرار دادم و با حرکتِ دست و بازو بدون کت و با پيراهن آستين کوتاه حالتِ معذرت‌خواهي و تاسف به خودم گرفتم. پرسيدم: «ايرينا؟»
آن وقت به من نگاه کرد و وسطِ جمله‌ي بعديش خشکش زد و چشمانِ آبي‌ي ماتش را---که کمي از حدقه بيرون زده بود---به من دوخت. و بعد لب‌خند زد، و گذاشت اولين خنده‌ي مختصر با دندان‌هاي تيزش را ببينم، و من يورش گرما را مثل تزريق خون در بدنم حس کردم---فکر کردم، لب‌خند روسي، نخستين لب‌خند روسي‌ي من. گفت، «کيسي» و بي‌ترديد اين لحن بازجومابانه نبود. «کيسي.» و بعد روي‌اش را از هم‌صحبت‌هايش برگرداند و عذرشان را خواست، انگار آن‌ها اصلا وجود نداشتند، و خودش را در آغوش من انداخت.

 

 

 

علاقه به خرت و پرت خجالت ندارد، ولي ايرينا خيلي چيزها مي‌خواست. با صداي مردد و نازکش مي‌گفت: «از جايي که من مي‌آيم، اين چيزها گير نمي‌آد.»
 اين را براي اولين بار که از فرودگاه برمي‌گشتيم براي من فاش کرد. چشمانش برق مي‌زد و کلاهِ داجرز (هديه‌ي يکي از آن تاجرها) مثل تاجِ گلِ پيروزي تا پيشاني‌ش آمده بود، و با خوش‌حالي اسامي‌ي ماشين‌هايي را که در بزرگ‌راه از بغلشان رد مي‌شديم با آواز مي‌گفت: «کوروت! نيسانِ اسپرتي! بي‌ام‌دبليو 750!» من سعي کردم چشمم به جاده باشد، ولي دستِ خودم نبود هر از گاهي دزدکي نگاهي به او مي‌انداختم.
 راب پيترمن از او خيلي تعريف کرده بود، و من حالا توانستم دقت کنم. در آن حالت شور و شوق و هيجانِ فرودگاه، من تنها ايريناي خيره‌کننده را ديدم. ايده‌آلِ راب پيترمن همه تن بود، ولي وقتي من خوب نگاهش کردم زيبا نبود---البته جالب بود و تا اندازه‌اي خوشگل، ولي بر خلاف انتظاري که در من ايجاد شده بود بسيار دورتر از الهه‌ي يونان بود. ولي هميشه همان چيز از آب در نمي‌آيد که هست؟
 وقتي از بزرگ‌راه کنار کشيديم فرياد کشيد: «اين فروشگاهِ آي. مگنين نيست؟» و سپس رو به من کرد و نجوا کنان دوباره آن لب‌خند را تحويل من داد. «اوه، کيسي، اين---چه‌جوري بگم؟---خيلي براي من هيجان‌انگيز است.»
 برآمده‌گي‌ي چشم‌هايش، پيشاني‌ي خيلي پهن و دهانِ کوچک و دندان‌هاي‌ي ريز و تيزش، همه‌ي اين‌ها بود ولي شلوارِ جينش خيلي به او مي‌آمد انگار که براي او دوخته شده بود، و موهاش و هم‌چنين لب‌خندش. او، براي مردي که همش سه ماه بود از زنش جدا شده بود، خوب بود---به‌تر از خوب: زنِ ايده‌آل را فراموش کردم و چسبيدم به آن‌چه که هست. گفتم: «فردا مي‌برمت به اين فروشگاه، و مي‌تواني هر چقدر دلت خواست تو مغازه براي خودت ول بگردي.» داشت با خوش‌رويي به من لب‌خند مي‌زد و با چشمانش مرا مي‌پرستيد. گفتم: «امشب،» و صدايم را کم کم پايين آوردم تا اشتياقم رو نشود، «فکرکردم امشب فقط يک شامِ بدون سروصدا بخوريم---منظورم اين است که اگر تو زياد خسته نيستي---»
 دو هفته قبل‌تر راب پيترمن از دانشگاهِ جورج‌تاون به من زنگ زده بود. راب يکي از حاميان اصلي‌ي دپارتمانِ امور بين‌الملل دانشگاه است. او تازه از يک سفر سخن‌راني‌ي شش هفته‌اي در روسيه برگشته بود و خبرهاي خوب براي من داشت---حتا، به‌تر: يک هديه‌ي کوچولو براي من آورده بود.
 من باب را از دانشکده مي‌شناختم. احساسِ برادري به هم داشتيم و اوقات زيادي را با هم گذرانده بوديم. از همان موقع ارتباطمان را حفظ کرديم. «هديه؟»
 راب گفت: «کيس، بگذار اين‌جوري بگويم، در مسکو دانش‌جو خيلي زياد هست، هزاران هزار، و درصد بالايي از آن‌ها زنانِ جوان شهرستاني هستند که براي ماندن در شهرِ بزرگ حاضرند همه کاري بکنند. يا به اين خاطر، سفر کنند.»
 بايد اعتراف کنم که حواسم به حرف‌هايش بود.
 «شاخ در مي‌آري که تعداد زيادي از آن‌ها دور و بر بارها و هتل‌هاي دفاتر سير و سياحت تجمع مي‌کنند، و گذشته از زيبايي‌شان چقدر باهوش و با ظرافت هستند---مي‌داني، شاهزاده‌ي اوکرايني، خوش‌گذرانِ گرجي و اسلاوِ دست و پا درازِ اگزوتيک . . .»
 «خوب؟ که چي؟»
 گفت: «کيس، اسمش ايرينا است، و هفته‌ي آينده از مسکو و از طريق پاريس با تي‌دبليو‌اِي شماره پروازِِ هشتصد و نود و پنج واردِ لوس آنجلس خواهد شد. ايرينا سوديکينا. آهان، وقتي که من آن‌جا بودم اور را ملاقات کردم، و او به عشق و دوستي احتياج دارد.» راب صدايش را پايين آورد. «اگر سارا در موردِ او چيزي بفهمد منو پيش دامپزشک برده و دخلم را خواهد آورد، منظورم را مي‌فهمي؟»
 «چه شکلي هست؟»
 «کي، ايرينا؟» و بعد آن همه از او تعريف کرد، که به دوازده پاراگرف رسيد و به آتشِ اشتياق من دامن زد تا اين که من گلوله‌ي آتشي شدم از نياز، حرص، اميد و اشتياق.
 دستِ آخر گفتم: «خيلي خب، خيلي خب، شنيدم. گفتي با چه پروازي مي‌آيد؟»
 بفرما حالا ما اين‌جاييم، توي ماشين، داريم از جادهِ پيکو به طرف آپارتمانِ من راننده‌گي مي‌کنيم، و سوآلِ من در موردِ شام، با همه‌ي اشاراتِ ضمني‌اش، بين من و او تو هوا معلق ماند. کاناپه‌ي تختِ‌خواب‌شو را در اتاق خوابِ پشتي درست مي‌کنم، يک چراغِ پايه‌دار مي‌گذارم آن گوشه و کمي هم تر و تميز مي‌کنم. او چيزي درباره‌ي هتل نگفته بود، و من نپرسيده بودم. نگاهي به جاده‌ي روبرو انداختم و بعد رو به او گفتم: «خسته هستي، نيستي؟»
 پرسيد: «کيسي، تو در بورلي هيلز زنده‌گي نمي‌کني؟»
 گفتم: «سنچوري‌سيتي، در کنارِ بورلي هيلز.»
 «تو خانه‌ي اعياني؟»
 «آپارتمان. قشنگه. اتاق زياد داره.»
 کلاهِ داجرز را طوري چرخاند که لبه‌اش افتاد رو تارهاي موي آفتاب‌خورده‌اش. گفت: «اِ، تو هواپيما خوابيده‌ام، خسته نيستم. اصلا خسته نيستم.»

 

 

 

 کاشف به عمل آمد که ايرينا قرار است براي دو ماه مهمانِ من باشد. در اتاق عقبي چنان لنگر انداخت که عربِ باديه‌نشين در پستِ ديده‌باني‌ي کوير لنگر بيندازد، و در عرضِ يک هفته خرت و پرتش همه جا بود، همه جا حاضر، از پانداي چيني رو تله‌ويزيون گرفته تا جوراب‌هاي زيرِ ميزِ آشپزخانه و مجموعه‌اي از ماجراهاي عاشقانه‌ي سري نوشته‌ي آرلکن مثل قارچ‌هاي سمي روي‌ي قالي روئيده بودند. هم‌چنين به رسمِ سيستمِ کمونيستي به چيزهاي من دسترسي پيدا کرده بود، بدون اين که فکر کند آلبوم‌هاي کلاسيکِ جازِ کلترن مرا رو کاناپه پخش و پلا کرده بود يا شاد و شنگول دوچرخهِ بيانچي هشتصد دلاري مرا سوار مي‌شد و رکاب مي‌زد به طرف مرکزِ بورلي بدون اين که به قفل يا زنجير توجهي بکند (جايي که دوچرخه‌ها را به سرعت مي‌دزدند)، براي استفاده از تلفن از اجازه مجازه خبري نبود انگار که دولت آن‌را براي راحتي‌ي ساکنان و مهمانانِ آپارتمان تدارک ديده بود. او با شلخته‌گي، تنبلي و بي‌حالي محصول نهايي سه نسل از بهشتِ کارگران بود، امپراتوري‌ پهناور و تيره‌ي در حالُ سقوط که در آن بلندپروازي و ابتکارِ عمل به حساب نمي‌آمدند. گوشت تلخ به نظر مي‌آيم؟ گوشت تلخم. ولي من اين چيزها را قبلا نمي‌دانستم، اگر مي‌دانستم، ديگر اهميت نمي‌دادم. همه‌ي آن‌چه که مي‌دانستم لب‌خندِ ايرينا بود و مو و هم‌جواري‌ي تنش؛ همه‌ي آن‌چه که مي‌دانستم اين بود که او در اتاقِ خواب دارد چمدان‌هايش را باز مي‌کند و لباس مي‌پوشد براي شام.
 بردمش به يک رستورانِ سوشي در ويلشر، فکر کردم با آداب‌داني و جهاني‌بودنم او را تحتِ تاثير قرار بدهم، ولي اين او بود که مرا سورپريز کرد چون نه تنها متخصصِِ انواع و اقسام سوشي---اِبي،اوناجي و کاتاسو--- بود بل‌که با ژاپني‌ي بدون غلط غذاها را سفارش داد. يک پيراهنِ دکولتهِ کوتاه از جنسِ براق و شکننده به تن کرده، مويش را بي‌پيرايه عقب برده و بالاي سرش به شکل يک گوجه‌ي بزرگِ پف‌کرده گره زده، و رو آرايش صورتش هم زياد وقت گذاشته بود. سرآشپزِ رستوران تمام مدت دور بر او مي‌پلکيد و به ژاپني پرچانگي مي‌کرد و هي برايش با تربچه و هويج چيزهاي تفنني درست مي‌کرد و ماهي‌ي کم‌ياب فوگوِ (نوعي ماهي که با خوردن آب يا هوا باد مي‌کند) ژاپني بيرون مي‌کشيد. حداقل من براي دو سال مشتري‌ي دائمي اين رستوران بودم و اين بابا هرگز دو بار به من نگاه نکرده بود. سرآشپز با بي ميلي خم که شد رو ميزِ زوجي که بغل من نشسته بودند تا برايشان اسکالوپ‌رول درست کند، گفتم: «اوه، ايرينا، ژاپني را از کجا ياد گرفتي؟ منظورم اين است که من تحتِ تاثير قرار گرفتم.»
 مکث کرد، يک تکه گوشت ماهي‌ي قزل‌آلاي‌ي نروژي را قشنگ گذاشت لاي لب‌هايش، دستي به دهانش کشيد و بريده بريده گفت: «اوه، اين چيزي نيست. من سالِ 1986 شش ماهي در ژاپن بوده‌ام.»
 سورپريز شدم. «آن‌ها---حکومت، منظورم، حکومتِ روسي---گذاشتند تو آن موقع سفر کني؟»
 چشمکي به من زد. «در آن زمان من در دانشگاهِ دولتي‌ي مسکو دانش‌جوي‌ي زبان‌هاي خارجي بودم کيسي . . . من نبايد آن موقع اين زبان‌ها را با سفر به کشورهايي که به آن زبان صحبت مي‌کنند ياد بگيرم؟» دوباره رفت سر وقت بشقاب، يک تکه از آن چيزهاي تفنني را برداشت که سرآشپز جلويمان گذاشته بود. در حالي که با صداي نازکش با بشقاب حرف مي‌زد گفت: «به‌علاوه، من مردي را در مسکو مي‌شناسم که ترتيب همه چيز را مي‌دهد، حتا چيزهاي سخت.»
 من صد سوآل از او داشتم---در موردِ زنده‌گي در پسِ پرده‌ي آهنين، در موردِ ژاپن، در موردِ نوجواني و دانشکده‌اش و اين آدمِ خيرخواه اسرارآميزِ در مسکو---ولي درعوض متمرکز عرقِ ساکي‌ و تکه‌ي لرزاني از ماگورو شدم که بين دو چوبِ غذاخوري گير نمي‌کرد، و تنها در فکر اين بودم که سوار ماشين شوم و با او برانيم به طرف خانه.
 در راه بازگشت به خانه قدري مضطرب بودم---تن و بدنم مرتعش مي‌شد، به خاطر اولين شب ملاقتمان، از آن جور چيزها که گريبانِ هر مردي را از نوجواني تا قبر مي‌گيرد؛ با من مي‌خوابد يا نمي‌خوابد؟---بيش‌تر از اين نمي‌توانستم فکر کنم. واقعا مهم نبود. ايرينا بي توجه بود، او لولِ ساکي و چند بطر آبجو آساهي بود، سيگارش را تکان مي‌داد، پاهايش را روي هم مي‌انداخت و باز مي‌کرد، جملاتِ لاتيني و انگلوساکسوني‌ي عجيب و غريب را با گيرايي واقعي بر زبان مي‌راند. فکر کرد اين‌جا درامريکا چقدر خوب است،چقدر دوست‌داشتني، و چه ماشينِ خوبي من دارم، ولي ترجيح نمي‌دهم مدلي اسپورتي‌تر بخرم؟ من پولِ زيادي در مي‌آورم، اين‌جوري نيست؟---او مي‌توانست اين حرف را بزند به اين خاطر که من خيلي دست و دل باز بودم---و اين خوب نيست که آدم غذاي ژاپني بخورد، چيزي که در مسکو فقط يک جا مي‌شود پيدايش کرد، و البته اگر آدمِ کله گنده‌اي باشي؟
 نوشيدني‌ي بعد از شام را در اتاقِ نشيمنِ خانه خورديم---کنياکِ گران‌مارنيه، بيست و شش دلار براي نيم بطر؛ گيلاسِ کنياک را لبالب پر کرد---در حالي که کلترن برايمان آوازِ عاشقانه‌ي «همه‌چيز يا اصلا هيچ‌چيز» را مي‌خواند. درباره‌ي چيزهاي کوچک حرف زديم، چيزهاي‌ي بي‌ربط، و او رفته رفته همين‌طور که تهِ گيلاسش را در مي‌آورد سرحال‌تر مي‌شد. و بعد، بدون هيچ توضيحي---سلام، خداحافظ، شب به‌خير يا ممنون براي شام، هيچي---بلند شد، گيلاسش را دوباره پر کرد و ناپديد شد و رفت تو اتاق خواب.
 خرابِ خراب شدم. با تلخي فکر کردم، پس همين، اينه تجربه‌ي پر تب و تابِ روسي‌ي من---صد و بيست و پنج دلار براي سوشي، نيم بطر گران‌مارنيه، خرحمالي کردن و رفتن به فرودگاه و برگشتن آن هم تو آن ترافيک. نشستم آن‌جا، کمي معده‌ام به هم مي‌خورد، وقتي صفحه تمام و دستگاه خاموش شد، کليکِ غم‌انگيزِ سوزنِ گرامافون را شنيدم.
 با آن‌همه مشروبي که خورده بود، با تغييرِ ساعت و سفرِ طولاني از مسکو، فکر کردم احتمالا بي‌هوش افتاده تو رختِ‌خواب، ولي اشتباه مي‌کردم. درست زماني که داشتم نااميد مي‌شدم و به زحمت خودم را از روي صندلي جاکن مي‌کردم تا بيفتم تو رختِ‌خوابِ ناراحت خودم، در آستانه‌ي در ظاهر شد. آهسته،با صداي گرم و بم، گفت: «کيسي،» و من در آن رنگِ ملايم اتاق ديدم که چيزي ابريشمي‌ و بدن‌نما به تن کرده---شورت و زيرپيراهن، شورت و زيرپيراهنِ روسي. زيرِ لب آرام گفت: «کيسي، من نمي‌توانم بخوابم.»

 

 

 

 تقريبا يک هفته بعد بود که از من پرسيد آيا آخماتووا را مي‌شناسم؟ حتما او را مي‌شناسم، ولي نه شخصا. تو ذهنم حتا از پوشکين يا لرمانتف مبهم‌تر بود، خاطره‌اي فراموش شده از کلاسِ درسي خواب‌آور.
با شل و ولي گفتم: «تو دانشکده خوانديمش، بعد از اين که مرد---دهه‌ي شصت، درسته؟ کلاس مروري بر ادبياتِ روسي بود. منظورم در ترجمه.»
 ايرينا پا روي پا انداخته روي کاناپه‌اي نشست که مشتي روزنامه و مجله روش بود. فقط يک تي‌شرت و شورت به تن داشت، و من همين‌طور محو جمالش بودم وقتي ناخن‌هاي انگشتانِ پايش را لاکِ براق صورتي مي‌زد. براي لحظه‌اي سرش را بالا آورد و چشم‌هاي آبي‌ي روشنش را نازک کرد. بعد آن‌ها را بست و شروع کرد شعري را از بر خواندن:

 

 

 

"از سالِ هزارونهصد و چهل
 مثل برجِ بلندي از آن خم مي‌شوم،
 تا بار ديگر بدرود بگويم
 به چيزي که ديري است وانهاده‌ام،
 گويي به خدا پناه برده‌ام
 و به سردابي تاريک سقوط مي‌کنم."

 

 

 

 «اين يکي از شعرهاي درخشانِ آخماتوا از دفترِ "شعر بدون قهرمان" است. غمگين و زيبا نيست؟»
 به ناخن‌هاي پايش نگاه کردم که در نورِ صبحگاهي مي‌درخشيدند؛ به ران‌هاي برهنه، به چهره و به چشمانش نگاه کردم. ما هرشب بيرون بوديم---او را به شهرِچيني، ديسني‌لند، مرکزِ موسيقي و به اسکله‌ي مليبو بردم---و تب و تابش از آنِ من بود. گفتم: «شعر زيبايي است.»
 «کيسي، اين شعر اثر بزرگي است درباره‌ي ازعشق مردن، درباره‌ي شاعري که خودش را مي‌کشد براي اين‌که معشوقه‌اش او را نمي‌خواهد.» چشمانش را دوباره بست. «"براي لحظه‌اي آرامش حاضرم آرامشِ گور را بدهم."» براي لحظه‌اي حرف نزد، سحر‌انگيز، ذرات ريزِ غبار در تيغه‌ي نوري که از پنجره مي‌تابيد در نوسان بود، مرغِ بهشتي در نور زراندود مي‌شد و ترافيکِ خيابان آرام. و بعد به من نگاه کرد، نرم و سرکش. «کيسي، به من بگو آدمي امروزه چنين قهرماني را کجا مي‌تواند پيدا مي‌کند؟ کجا مي‌شود مردي را پيدا کرد که به خاطر عشق بميرد؟»
 روز بعد روزي بود که او دوچرخه‌ي مرا برداشت و رفت مرکزِ بورلي و اولين دعواي ما شروع شد.
 من ديروقت از سرِ کار آمده بودم---با آدمِ جديدي که استخدام کرده بوديم مشکل داشتيم، بي‌کفايتي و کم سوادي‌ي مرسوم---و خانه افتضاح بود. نه: در واقع «افتضاح» واژه‌ي رسايي نيست. آپارتمان طوري بود که انگار لشکري از بوزينه‌ها را براي يک هفته آن‌جا زنداني کرده باشي. هر صفحه‌اي که داشتم از جلد در آمده و پراز گرد و خاک بود، کتاب‌هايم تو اتاقِ پذيرايي پخش و پلا شده و مثل افليج‌ها دمرو شده بودند؛ لباس‌ها، ملحفه‌ها و بالش‌هايي که مچاله شده بودند، و همه کفِ اتاق پر بود از بسته‌هاي مچاله‌شده‌ي غذاهاي آماده‌ که از رستوران مي‌خرند و بيرون مي‌خورند: از رستوران‌هاي کلنل سندرز، چاوفولوک، مکدونالدز، آربي و تاکو بل. او در اتاقِ پشتي داشت با تلفن صحبت مي‌کرد---راهِ دور به روسيه---و تي شرتي را که از ديروز صبح به تن داشت عوض نکرده بود. چيزي به روسي گفت، و بعد شنيدم که مي‌گفت، «آره، و دوستِ پسر آمريکايي من خيلي پولدار است---»
 «ايرينا؟»
 «من بايد زود برم.
Do svidaniya
خداحافظ دوستِ من.»
 وارد اتاق خواب شدم و او از آن ورِ اتاق پريد و خودش را انداخت بغل من، با هق هق گريه. نگران شدم. در حالي که نااميدانه او را در بغل مي‌فشردم گفتم: «چي شده؟» فکر کردم که مي‌خواهد مرا ترک کند، و اين‌که مي‌خواهد از شيکاگو و نيواورلين و نيويورک ديدن کند، و دلم هري ريخت. «تو مي‌خواهي---همه چيز رو به راه است؟»
 نفسش رو گلوم داغ بود. شروع کرد همان جا را بوسيدن، چندين بار، تا اين که من شانه‌هايش را گرفتم و مجبورش کردم به چشمِ من نگاه کند. «ايرينا، به من بگو: چي شده؟»
 بريده بريده گفت: «اوه، کيسي،» و صدايش آن‌قدر ضعيف بود که من به سختي مي‌شنيدم. «من خيلي احمق بودم. ما حتا در روسيه هم چيزهايمان را قفل مي‌کنيم، مي‌دانم، ولي من خوابش را هم نمي‌ديدم که اين‌جا، شما اين همه---»
 و با اين توصيف دريافتم که دوچرخه‌ي هشتصد دلاري من ديگر نيست، و همين‌طور فهميدم که با زور مي‌خواسته يک آناناس درسته را خرد کند و تيغه‌هاي مخلوط‌ کن را شکسته، و روي نصف صفحه‌هايم خط افتاده و اين که کتِ سفيدِ تازه‌ي چي‌سياموام با ماتيک يا آب ميوه و يا تا آن‌جا که من فهميدم با خون لک برداشته بود.
 شوخ‌طبعي، بردباري، مهرباني و خون‌سرديم را از دست دادم. اوضاعي داشتيم. تهمت‌ها شروع شد. با جيغ و داد گفت که من به او اهميت نمي‌دهم؛ خرت و پرت‌ها براي من بيش‌تر ارزش دارند تا او. «و کي نصفِ وقتش را از اين فروشگاه به آن فروشگاه دنبال تو دويده است؟ کي به روسيه زنگ مي‌زند انگار که قرار است خدا خودش از آسمان نازل شود و قبض‌هاي تلفن را پرداخت کند؟ کي حتا براي يک‌بار هم که شده تعارف نکرده که يک پاپاسي براي چيزي بدهد؟»
مويش پريشان ريخت روي صورتش. طره‌هايي از آن چسبيد به رطوبتِ غير منتظره‌اي که روي استخوانِ گونه‌اش مي‌درخشيد. با صداي نازکش گفت: «تو به من اهميت نمي‌دهي؟ من فقط براي تو لذتي زودگذر هستم.»
بيش‌تر از اين چيزي براي گفتن نداشتم. ايستادم آن‌جا، مگسي‌ي مگسي. در حالي‌که او تو اتاق اين‌ور و آن‌ور مي‌رفت، و شلوار جين و نيم‌چکمه‌هايش را به پا مي‌کرد و تو کاپشن چرمي سياه رنگش شانه بالا مي‌انداخت و ته سيگاري را تو يک فنجان قهوه له مي‌کرد. نگاهي به من انداخت---نگاهي از سر نفرت، خشم، غصه---و بعد کيف دستي‌اش را برداشت و در را محکم بست.

 

 

 

 آن شب خوب نخوابيدم. مرتب گوش به زنگ بودم تا صداي کليد را در قفلِ در بشنوم، مرتب او را مجسم کردم که راه خودش را از ميان پانک‌ها و گداهاي بلوار باز مي‌کرد و به فکر مي‌افتاد که رفقايي دارد که پيش آن‌ها برود. کمي پول داشت، اين‌را مي‌دانستم، ولي آن‌را مثل يک سرمايه‌دار ذخيره کرده بود، و گرچه اسم همه مارک‌ها را بلد بود ولي چيزي نمي‌خريد. نيم‌چکمه‌هاي مضحک، کاپشنِ ريشه‌دارش را ديدم و جست و خيز سکسي و پرشور او که طبيعتِ با وقارِ روسي‌ او را برملا مي‌کرد، و اين که چندين و چند بار بيدار شدم و دنبالش گشتم و بعد منصرف شدم. صبح که براي رفتن به سرِ کار بيدار مي‌شدم، آپارتمان غمزده بود.
 در طولِ روز گاه به گاه به خانه زنگ زدم، ولي کسي جواب نمي‌داد. عصباني، آزرده، منقلب و نگران بودم. دستِ آخر، دور و بر ساعتِ چهار، گوشي را برداشت. گفت: «ايرينا هستم.» صدايش خسته و بي‌جان بود.
 «منم، کيسي.»
 جواب نداد.
 «ايرينا؟ حالت خوبه؟»
 مکث، «خيلي خوبم، ممنون.»
 مي‌خواستم بپرسم شب را کجا گذرانده است، مي‌خواستم او را بشناسم و بر او مسلط بشوم و توقع داشته باشم، ولي در مقابل آن صداي نجواگونه‌ي لرزان صدايم به ارتعاش افتاد. «ايرينا، گوش کن، راجع به شبِ گذشته . . . فقط مي‌خواهم بگويم متاسفم.»
 گفت: «مهم نيست.» و بعد، کمي مکث کرد و گفت: «کيسي، پنجاه دلار مي‌گذارم رو ميزِ آشپزخانه.»
 «منظورت چيست؟»
 «کيسي، من دارم مي‌روم. مي‌دانم وقتي کسي مرا نمي‌خواهد....»
 «نه، نه---قصدم اين نبود . . . يعني من کفري بودم، عصباني بودم، همين. تو خواستني هستي. هستي.» داشتم برايش دليل مي‌آوردم و حتا وقتي دليل مي‌آوردم مي‌شنيدم که ناخودآگاه چيزي ازطرزِ بيانِ او استفاده مي‌کنم، جمله‌هايم را خيلي رسمي ادا مي‌کردم، به سبکِ روسي. «گوش کن، من از کارم مي‌آيم خانه. من ترا هرجا که مي‌خواهي بروي مي‌رسانم---مي‌خواهي به فرودگاه بروي؟ به ايستگاه اتوبوس؟ هرچه که مي‌خواهي.»
 «هيچ‌چيز.»
 «ايرينا؟»
 بي‌جان‌ترين صدا: «صبر مي‌کنم.»

 

 

 

 آن شب براي خوردن غذاي‌ي ايتاليايي بردمش به رستورانِ هاري، و او با طراوت، گرما‌بخش و تقريبا منگ بود---و تمام وقت به من مي‌خنديد، هرچه من گفتم خنده‌دارترين چيزي بود که او تا به حال شنيده بود. گوشتِ گوساله را ماهرانه بريد، به ايتاليايي سليس با گارسون صحبت کرد و ليوانِ شراب چانتي را يکي پس از ديگري بالا انداخت و هم‌زمان زود زود مرا مي‌بوسيد و انگشت‌هايش را به دورِ انگشت‌هاي من مي‌پيچيد، انگار که ما شانزده ساله‌گاني هستيم که در مرکز خريد قدم مي‌زنيم. من اهميت نمي‌دادم. اين شبِ آشتي‌کنانِ ما بود، و بوي‌ي لذت‌جويي فضاي ميز ما را گرفته بود.
 موقعِ دِسِر خوردن خم شد به طرف من---کيکِ هزارلايه (
mille foglie
) با کاپاچينو و گران مانيه---و کلي به من نگاه کرد. نور چراغ‌ها کم بود. صدايش مثل نجوا بود. انتظار داشتم بگويد، «حالا نمي‌خواهي مرا به خانه و به تختِ‌خواب ببري؟» ولي او مرا شگفت‌زده کرد. با يک نگاهِ حشري، گلويش را صاف کرد و گفت: «کيسي، مدت‌هاست به فکر افتاده‌ام»---مکث---«فکر مي‌کني من بايد پولم را در بخشِ سي‌دي بگذارم يا در يک شرکتِ سرمايه‌گذاري؟»
 زياد تعجب نمي‌کردم اگر از من پرسيده بود چه کسي در تيم داجرز گوشِ سوم را بازي مي‌کند. گفتم: «چي؟»
 زيرِ لب گفت: «گروهِ ماجلان به‌ترين اجرا را داشته، اين‌طور نيست؟» و صحبت از پول ظاهرا صداي او را جذاب‌تر مي‌کرد. «ولي خوب بنيان‌گذارش در حالِ کناره‌گيري است، مگر نه؟»
 خشمي ناگهاني بر من مستولي شد. آيا دارد گوش مرا مي‌برد، جريان همين بود؟ پول براي سرمايه‌گذاري داشت و در عين حال اتاق و غذا و ساير چيزها را از من پذيرفته بود انگار که اين حقِ الاهي‌ش است؟ به کاپاچينوام خيره شدم و زير لب غر زدم، «اه، نمي‌دانم. براي چي از من مي‌پرسي؟»
 دستم را نوازش کردو بعد با لغزشِ صدا گفت: «شايد وقت اين صحبت‌ها نيست.» و لب‌هايش را کمي به علامتِ پشيماني ورچيد. و بعد، بلافاصله، دوباره بشاش شد. در حالي که گران مارنيه‌اش را لاجرعه سر مي‌کشيد و از جايش بلند مي‌شد گفت: «کيسي، هنوز زود است، نمي‌خواهي مرا به اودسا ببري؟»
 اودسا کلوبي بود در ناحيه‌ي فرفاکس که مهاجرانِ روسي از هر سني آن‌جا جمع مي‌شوند و دورِ ميزهاي کافه تريا مانندي مي‌نشينند و به خواننده‌هاي آبکي و کمدين‌هاي دستِ سوم گوش مي‌دهند. آن‌ها تو ليوان‌هاي آب کوکاکولاي گرم و ودکا خوردند---در دستِ چپ کولا، و در راست ودکا، و يک در ميان قلپ‌قلپ خوردند---و به همراه خواننده‌ها خواندند و از رو ميز بلند شدند و دورِ اتاق يکوري شدند و با ارکستر جنون‌آميزِ تاتاري رقصيدند. تا بعد از بسته شدن آن‌جا بوديم، آن‌قدر رقصيديم که خيسِ عرق شديم و به اندازه‌ي سوخت يک جتِ 747 ودکا خورديم. در طولِ شب هم به سلامتي‌ي گورباچف، ميشا باريشنيکوف و دخترانِ تبليس، لنينگراد و مرمانسک زديم، و به سلامتي‌ي حاضرين در اتاق، يک به يک، حداقل سه بار نوشيديم. ايرينا درراه برگشت به خانه تو ماشين از هوش رفت، و شب، بعد از اين که او با شکوهِ تمام در انجيرِ گلداني شکوفه زد و من تا تختِ‌خواب کمکش کردم انگار که فلج بود، به پايان رسيد.
 صبحِ روزِ بعد دل‌آشوبه داشتم و مريضي زدم و به اداره نرفتم. وقتي بالاخره دور و بر ظهر از تخت‌خواب بيرون آمدم، درِ اتاقِ ايرينا هنوز بسته بود. داشتم قهوه درست مي‌کردم که تلپي از درِ آشپزخانه وارد شد و افتاد رو يک صندلي. لباسِ پرچروک‌ خانه را به تن داشت و قيافه‌اش طوري بود، انگار از قبر درآمده است.
 گفتم: «منم حالم خوش نيست.» و هر دو دستم را گذاشتم رو شقيقه‌هايم.
 چيزي نگفت، ولي قهوه‌اي را که برايش ريخته بودم قبول کرد. بعد از لحظه‌اي به بيرون از پنجره اشاره کرد جايي که سگِ يکي از همسايه‌هاي من از لاي درختچه‌هايي سرک مي‌کشيد که دورِ زمينِ چمنِ کوچکِ ما را گرفته بود. پرسيد: «کيسي، آن سگ را مي‌بيني؟»
 سرم را به علامت تاييد تکان دادم.
 «خيلي سگِ خوش‌بختي است.»
 «خوش‌بخت؟»
 آرام و کرخت و کشدار گفت: «آره.» «اين سگي است که هرگز ودکا مزه نکرده.»
 خنديدم، ولي انگارچشم‌هايم داخل سرم ‌کشيده شد و قهوه باعث شد دل و روده‌ام به‌هم بريزند.
 بعدش دوباره مرا شگفت‌زده کرد. بيرون، سگ ناپديد شده بود، و در تهِ قلاده‌اي ناگهان تکان تکان خورد. قهوه‌جوش چکه کرد. دو چهار راه آن‌ورتر کسي تخت گاز رفت. کاملا خونسرد، کاملا جدي، و از تهِ دل به چشم‌هايم نگاه کرد و گفت: «کيسي، نمي‌خواهي با من ازدواج کني؟»

 

 

 

 ضربه‌ي دومي در اواخر ماه وارد شد، وقتي که قبضِ تلفن رسيد. چهارصد و بيست و هفت دلار و شصت و دو سنت. چندتا از تلفن‌ها را تشخيص دادم---شماره‌ي وکيلم، راب پيترمن و يک جيغ و دادِ پرشور از سرِ مستي با يک عشقِ قديمي (حالا ازدواج کرده) در سانتا باربارا. ولي بقيه همه تلفن‌هاي راهِ دور بودند---به مسکو، ناوگورد، لندن، پاريس و ميلان. از کوره در رفتم. شوکه شدم. چرا بايد من قبض‌هاي او را پرداخت کنم؟ نمي‌خواستم با او ازدواج کنم، همان‌طور که صبحِ بعد از اودسا برايش توضيح داده بودم. به او گفتم من تازه گي‌ها جدا شده‌ام و به عشق وعاشقي‌ي جديد بد بين هستم، که حقيقت داشت. به او گفتم که من هنوز نسبت به همسرم احساس دارم، که آن هم حقيقت داشت (البته، آن احساسات بيش‌تر احساساتِ نفرت‌انگيز بودند، ولي من به آن اشاره‌اي نکردم). ايرينا فقط به من خيره شد، و بعد از پشتِ ميزِ اشپزخانه بلند شد و رفت به اتاقش، و در را پشتِ سرش محکم بست.
 ولي حالا، حالا او بيرون يک جايي بود---بي ترديد دارد در فروشگاه‌هاي‌ي بزرگ به دستگاه‌هاي پاپ‌کورن درست‌کن يا تصفيهِ آب نگاه مي‌کند---اوضاعِ خانه شير تو شير بود، من حتا هنوز گرهِ کراواتم را شل نکرده بودم و قبضِ تلفن به درونم ضربه‌ وارد مي‌کرد. تازه براي خودم مشروبي ريخته بودم که صداي کليدش را درقفل شنيدم؛ بي‌توجه و سرِ حال وارد شد، با خش خشِ کيسه‌هاي خريد و خرت و پرت‌هاي ارزان قيمت، و من شش دانگِ حواسم پيش او بود. داد زدم: «نمي‌داني اين به چه معني است؟ نمي‌داني که تلفن در اين مملکت مجاني نيست، و يکي بايد آن‌را بپردازد؟ و من بايد بپردازم؟»
 يک نگاهِ سرد و خشک به من انداخت. چشم‌هايش تنگ شد، چانه‌اش لرزيد. گفت: «من مي‌پردازم، اگر تو اين‌طوري فکر مي‌کني.»
 داد زدم: «اين‌طوري فکر مي‌کنم؟» «اين‌طوري فکر مي‌کنم؟ هر کي در زنده‌گي خرج خودش را مي‌پردازد، اين آن‌ چيزي است که من فکر مي‌کنم. جامعه اين طوري کار مي‌کند، چه دوست داشته باشي چه نداشته باشي. شايد در بهشتِ کارگران اوضاع فرق مي‌کند، نمي‌دانم، ولي اين‌جا آدمي با سازِ قاعده و قانون مي‌رقصد.»
 در جواب من چيزي نداشت بگويد---فقط با تحقير نگاهم کرد انگار اين منم که غيرمنطقي هستم، و در آن‌لحظه مرا به يادِ جولي، همسرِ سابقم، انداخت، انگار هم‌پيمانِ او بود، انگار المثناي او بود، و من تا مغزِ استخوان تلخ و منزجر شدم. قبض را انداختم رو ميزِ قهوه‌خوري و با عصبانيت از در رفتم بيرون.
 روز بعد وقتي از کار به خانه رسيدم، قبضِ تلفن هنوز آن‌جا بود، ولي پنج اسکناسِ صد دلاري‌ي تازه و دست‌نخورده مثل ورق‌هاي بازي پوکر بغلِ آن قرار داشت. ايرينا درآشپزخانه بود. نمي‌دانستم به او چه بگويم. ناگهان از خودم شرمنده شدم.
 داخلِ اتاق شدم و کتِ ورزشي‌ام را انداختم رو پشتي يکي از صندلي‌ها و رفتم به طرف يخچال تا يک ليوان آبِ پرتقال بردارم. سرش را از مجله‌اش بالا آورد و نگاهي به من انداخت و گفت: «سلام، کيسي.» يکي از آن مجلاتِ زنانه بود، ضخيم مثل کتاب راهنماي تلفن.
 گفتم: «سلام.» و بعد، در يک فاصله‌اي که در طولِ آن سطحِ آب پرتقال در ليوان بالا مي‌آمد و من با کرختي، از پنجره به يک لکه‌ي سبز زل زده بودم، برگشتم به طرف او. آهسته گفتم: «ايرينا،» و صدايم انگار در گلويم گير کرد، «مي‌خواستم بگويم ممنون براي قبضِ تلفن---منظورم پولِ تلفن.»
 به من نگاه کرد و شانه بالا انداخت. گفت: «قابل ندارد، حالا من شغل دارم.»
 «شغل؟»
 بفرما، لب‌خندش، دندان‌هاي تيز و ريز. گفت: «دا، آره، پنج‌شنبه‌ي گذشته مي‌روم به اودسا براي چاي مردي را ملاقات کرده‌ام؟ يادت هست به تو گفتم؟ اسمِ او ژِنيا است و به من پيش‌نهاد يک شغل داد.»
 گفتم: «عاليه، معرکه است. ما بايد جشن بگيريم.» ليوانم را بلند کردم انگار شامپاين در آن هست. «چه نوع شغلي؟»
 سرش را پايين برد و به‌مجله‌اش نگاه کرد و بعد دوباره بالا آورد و توجه‌ام را جلب کرد. «اسکورت.»
 فکر کردم اشتباه شنيدم. «چي؟ چي داري مي‌گي؟»
 «کيسي، شغلِ اسکورتي. ژِنيا مي‌گويد مردهايي که براي کارِ مهم به اين‌جا مي‌آيند---فيلم، بانک‌داري، معاملاتِ ملکي---از من خوششان خواهد آمد. او مي‌گويد من خيلي زيبا هستم.»
 گيج شدم. احساس کردم ضربه‌اي ناگهاني خوردم. «جدي نمي‌گويي؟» تُنِ صدايم بالا بود، جيغ. «ايرينا، اين»---کلمه‌ها را نمي‌توانستم پيدا کنم---«اين درست نيست، قانوني نيست. اين، اين فحشا است، نمي‌داني؟»
 داشت مرا مي‌پائيد، با چشمانِ سرکش و قلنبه‌ي کوچکِ صورتش. آه کشيد، مجله را بست و از رو صندلي‌اش بلند شد. بالاخره گفت: «مشکلي نيست، اگر از آن‌ها خوشم نيامد با آن‌ها نمي‌خوابم.»
 مي‌خواستم بگويم، پس من چي؟ پس ديزني‌لند و ساحلِ زوما و آن همه چيزِ ديگر چي؟ در عوض برگشتم به طرفش. گفتم: « تو ديوانه‌اي، خُلي. نمي‌داني خودت را در چه دامي مي‌اندازي؟»
 براي يک ثانيه هم چشم‌هايش را از چشم‌هاي من برنداشته بود. نيم متر از من فاصله داشت. بوي‌ي عطرش را مي‌شنيدم---فرانسوي، اونسي چهارصد دلار. شانه بالا انداخت و بازوهايش را طوري باز کرد که پستان‌هايش برجسته‌ترشدند. با صداي نازکش، بي‌رمق و افسرده، گفت: «من چه بايد بکنم، من هيچ‌چيز ندارم، و تو با من ازدواج نخواهي کرد.»

 

 

 

 و اين پايان ماجرا بود، و ما هر دو آن‌را مي‌دانستيم.
 آن شب براي شام بردمش بيرون، ولي شام نبود سوگواري بود، خاک‌سپاري بود. نگاهش بهت‌زده بود. هيچ کدام حرف زيادي نزديم. وقتي به خانه رسيديم همين که خم شد کليد برق را بزند چهره‌اش را براي لحظه‌اي ديدم که روشن شد، احساس کردم شوري در دلم بر پا شد، ولي آن‌را کشتم. به اتاق‌ها و تختِ‌خواب‌هاي جداگانه‌مان رفتيم.
 صبح، نشستم با يک فنجان قهوه‌ي سرد و او را در حال بستن چمدان‌هايش تماشا کردم. به نظر شيرين و غمگين مي‌رسيد، طوري تکان مي‌خورد گويي با يک جريانِ نامرئي مي‌جنگد، مويش موج مي‌زد مثل ماهي‌اي خيالي آويزان بر ديرک‌هاي شيبِ قايق. نفهميدم شغلِ اسکورت بلوف بود يا نه، نفهميدم چقدر ساده لوح---يا چقدر حساب‌گر---بود، ولي احساس کردم باري از رو دوشم برداشته شده بود. حالا که تمام شده بود، شروع کردم او را از جنبه‌ي متفاوت ديدن، با يک ديد ملايم‌تر، و عذابِ وجدان گرفتم. در حالي که او به زور مي‌خواست چمدانش را ببند گفتم: «ببين، ايرينا، متاسفم. واقعا متاسفم.»
 مويش را هم راه با حرکت چانه‌اش عقب زد و در کاپشن چرمي سياه‌اش شانه بالا انداخت.
 «ايرينا، به من نگاه کن---»
 نمي‌خواست نگاه کند. خم شد و تکيه داد به چمدانش تا قفلِ آن‌را ببندد.
 گفتم: «ايرينا، اين شعر نيست، اين زنده‌گي است.»
 ناگهان چنان چرخيد که من جا خوردم. گفت: «کيسي، من همانم.» و زل زد به من و ادامه داد «من همان آدم هستم که به خاطر عشق مي‌ميرد.»
 در آن لحظه همه‌ي تلخي‌ها، همه‌ي آزارها و گناه‌ها، به سراغم آمدند. ژِنيا، ژاپن، آن مردِ نيکوکار در مسکو، راب پيترمن و خيلي‌هاي ديگر؟ اين بنگاه آزاد بود، اين تجارت بود و معامله‌ي پاياپاي و خريد و فروش---در کجاي آن عشق بود؟ از اين بدتر: عشق در کجاي من بود؟
 من محکم، صخره و گرانيت بودم. گفتم: «پس براي آن بمير.»
 عبارت بين ما مثل پرده آويزان ماند. ماشيني از خيابان بالا آمد. صداي‌ي ممتد چک‌چکِ شيرِ آشپزخانه را مي‌شنيدم. و بعد سر فرود آورد، انگار ضربه‌ را پذيرفته، و روي چمدان‌هايش خم شد. فلج شدم. مُردم. او را تماشا کردم که به خرت و پرت‌هايش کلنجار مي‌رفت، او را تماشا کردم که با در ور مي‌رفت تا بازش کند، و بعد، همين که نور غير منتظره‌اي جاي خود را به تاريکي داد، در را تماشا کردم که تاب خورد و بسته شد.

نوشته شده توسط فرهنگ روات زاده  | لینک ثابت |

شعرهایی از دفترلکنت شنبه دوازدهم مرداد 1387 2:46 قبل از ظهر

 

 

چهار ميخ به تابوت يک عشق

ميخ اول: رمانتيک

دست می کشم به خواب ِ زمين:
- از اين طرف!
همچون جانوری در ابتدای فصل
می بويم و ،
پر از غريزه های بهاری،
رد ِ تو را می آيم.
ايستاده ای در انتهای زمين
و تاريکی را
ـ به آرامی ِ يک روزـ
پشت و رو می کنی.
 


ميخ دوم: تراژيک

باز آوردی ام به جهان
و من ماندم
روی پهنه ی برف؛
با طناب ِ ناف؛
دو لکه ی خون؛
و رد ِ پايی
که رسم ِ بی پناهی ِ من بود
بر مساحت ِ دشت
افق، هميشه خطی نيست که حاشيه می دهد به دور دست.
افق، گاهی،
خطی ست که نيست؛
نه دور،
نه در کف ِ دست.



ميخ سوم : کميک

درازتر از آن بود که...
هه...
هه...
می خواستم به يک پَرِش
بپرم از اين طرف ِ شب
به آن طرف.
پريدم و اوفتادم
تا دسته توی تاريکی.
درازتر از آن بود که...
ديگر پی ام نگرد.
حالا،
از جنس ذره های هوايم و
از تبار ِ تاريکی.
درازتر از آن بود که...
هه...
هه...



ميخ چهارم:

...
.....
..
............کج !

پاريس، مه 1998

 

*




تا خم شوم بر آب
هزار مرد پريشان
چين می‌خورد از من
غريق در اعماق.

*


مات

با قلعه‌هام در آتش
سايه می‌برم به تاخت
از سياهی خانه‌ها
به خانه‌های سياه.

*
دستور زبان

تكه تكه می‌كند مرا
اينهمه لكنت.
كجاست عطر تنت
تا بوزد
مثل قاتلی
ميان كلمات؟

*


دمه های آخر بود.
دست بردم
به ساقٍ درخشنده‌ی گندم‌ها.
چيزی جنبيد
و گندم به گندم
تا انتهای تاريکی را مواج کرد.
پاريس 1990

*



گُر گرفت
در ميانه‌ی راه
از هر رؤيا که نردبانی برآوردم.
و من
ـ افتاده به حلقه‌ی آتش ـ
فراموش کردم ـ از هُرمِ گمراهی ـ
که مرگ
خود آخرين رؤياست.
پاريس اکتبر 2000

*


در اينهمه هوای تاريکی
قطره‌ای نبود که ننوشم از ظلمت.
سهم چراغ کجاست وقتی هنوز
روز
تکه‌ايست سهمناک
از ديروز؟
پاريس ـ 1999

*


چون تن‌پوشی برگردانِِ هر گزند،
می‌پوشيدمت ای جلدِ مزيّن؛
ای تنهايی!
و چه دير دانستم
پوست می‌تکاند مار !
و تو ای جلدِ ازدحام!
چه زود دانستم
دو دندانِ زهر که ندارم
در تو برهنه‌تر از هميشه‌ام.
تن‌ام.
تنی از تن‌هاتر از هميشه‌ام.
پاريس ـ 1998

*


خلافِ عقربه پيش می رود فراموشی.
چنگ می زنم به تاريکی
همين مانده در کفِ دست:
مُشتی پَر
و اين قيچی.
پاريس ـ 1998

*


ترد بود محبوبِ من؛
اناری پُرِ عاطفه.
ناگهان ترک برداشت
و تاريکیِ درّه‌ها پُر شد از برقِ دانه‌های سرخ.
برمی‌گردم به ساعتِ تو ای گردشِ زمين
و جوانی‌ام را با نبضِ تو می‌زنم.
پاريس ـ 1998

*



آگهی تبليغ برای تيغ ناست سوسمار نشان

از چهار حرفِ سکوت
کدام بود
مالکِ صدا
جز «او»؟
حالا
من مانده‌ام
و سکوتِ ميانِ حرف‌ها
و سه حرفِ بی‌صدا
و او
ـ مالکِ صدا ـ
با تيغِِ ناستی
ميانِ لب‌ها.
پاريس ـ 1998

*


برگشتنِِ رمه‌ها از انتهای تاريکی،
رعد می‌زند
همه طبل‌های تن‌ام،
تا برجهد به ميان
رقصی نقره ‌تاب.
در ساعتِ مکثِ ستارگان
حلقه می‌زنند خزندگانِ آتشخوار
تک‌درختی را غرقه‌ی شيرِ آسمان.
و بوی ذغال بوی بيشه می‌شود
عطرِ هوای هميشه می‌شود.
پاريس 1990

*


کنارِ ويرانیِ تو ام،
مثل باد
ايستاده بر خرابیِ درگاه.
شمارش زره‌های خون‌آلود آغاز می‌شود.
پاريس ـ 1998

*


از تو دور چنانم
که جنينی مرده از رؤيا.
از تو دورنقطه‌ای فراموشِ پرگارم؛
دايره‌ای که
گم می‌کند هی شعاعِ خويش.
پاريس ـ 1996

*


در اعماق آب

اين غبارها که آکنده می‌کند شب را
و اين کشتی‌های باژگونه
زيرِ نورِ خيسِ ماه،
اهتزاز پرچم‌هاست در اعماقِ آب.
مادر نيام‌های فاخر
شمشيرهای شکسته می‌برديم.
پاريس، 1990

*


شب‌ها که باغ
قد می‌کشد به سِحرِ ماه،
چه بگوئيم به برگ
که نلرزد
از سرسامِ ريشه‌ها؟
نجات،
رگ‌های جهنده‌ی اسبی‌ست
که پل می‌زند
به افق!
پاريس، 1990

*


هميشه،
روز فراتر از من رفت.
چندين چراغ و
اينهمه تاريکی؟
کجاست لنگری
که بيفکند مرا از تو؟
پاريس ـ 2000

*


شعري در خواب

نه اينکه اينجا
در اين مهتاب
همينجا، از همين فاصله هم
مي توانم
كرم شبتاب روزهای خود باشم.
پاريس، فوريه 2002

*


(شعري بر اساس عنوان بخش هاي رمان ديوانه و برج مونپارناس)

مگر نه آنکه هرچيز غرامتی دارد؟
وردی که بره‌ها می‌خوانند
آيا مسيح در راه است؟
پرنده‌ای که نبوده است هرگز
از پشت غبارهای معلق چوب
افعال بی قاعده
بهشت و دوزخ
چگونه سه تاری «کاسه يک تکه» بسازيم، نسخه‌ی 5/1
جايی ميان بنفش و خاکستر
ننه دوشنبه و شال نامرئی مادام هلنا
معناشناسی يک متن گم شده
راه‌هايی از مسير کج
يک اوديپ بي منظور
نفرين درخت توت
عوض کردن بند ساعت روح
درها و دارهای مملکتم
نقش حادثه‌ای ازلی
الما، جمعه، مونتنی، سوفيالورن و بقيه
سفر ادامه داشت
چشم‌ها، دست‌ها و کپل‌ها
جشن بی‌پايان
جيگر
يکی از همان مرغان
خيره بودم به صبح، فقط
سرخ مثل دو لکه‌ی خون
ديوانه و برج مونپارناس
مثل افتادن سکه‌ای در آب
تکه‌ای تور سپيد
سلام ای گربه‌های نجيب
مثل تکان گهواره
نوعی بازی گلف
جهانِ افقیِ تخت‌های روان
چه فرقی داشت هستی من با ماشينِ شستنِ رخت؟
با همان نخ‌ها، با همان رنگ‌ها
لحظه هايی که خالی‌اند از کلمه
پرنده‌هايی که می‌آيند از کهکشان‌های دور
يک جسد و چندين طبال
با عيسای مغربی
نه فقط هُرم نفس‌ها
مونپارناس و اعتصاب رؤياها
پاريس، آوريل 2002

نوشته شده توسط فرهنگ روات زاده  | لینک ثابت |

زیزی پنجشنبه دهم مرداد 1387 2:15 قبل از ظهر

زیزی

 

اولین باری بود که سینه زیزی را لمس می کردم .

 درست همان وقتی که از خانه حا جی آمد بیرون.

بعد آمد تو بغلم .گریه کرد وهی گفت:کاکا صادق کاکا صادق

 

                                     *                  *                    *

پدر علی سکته کرد ومُرد.پدر علی مرد خوشگلی بود .زن باز هم بود.

حتی زیزی را هم آک باقی نذاشت. زیزی دختر همسایه مان بود .

خانه شان  با ما وننه علی  در یک حیاط بود .

 تا جایی که فهمیده بودم زیزی از عقب حال میکرده است.ولی بیست سالش که شد حامله شد.

ننه زیزی تا مدتها صدایش را در نیاورد که دخترش حامله است.

شش هفت ماهی زیزی را ند ید یم.ننه اش به ما گفته بود:

چون خواهر زیزی تا چند ماه دیگر بچه اش بدنیا میاد،زیزی رفتِ شهرستان تا کارهای  آبجیش را انجام بدهد.

یک ، دو هفته بعد ، دیگر ننه زیزی را هم ندیدیم.

تا یک صبح من و ننم اورا دیدیم که در حوض کوچک حیات دارد کهنه می شورد.

ننم ازاو پرسید:رسیدم بخیر.به سلامتی بچه به دنیا اومدن؟

ننه زیزی جواب داد:سلام علیکم.آره خدا را شکر.

ننم ادامه داد:زیزی خانوم کوشن ؟خواب هستن؟

ننه زیزی با منو من جواب داد:بله حاج خانم.

 

چند شب بعد، خوابیده بودیم که شنیدیم  دارد صدای جیغ می آید.من با ننم سریع دویدیم رفتیم تو حیاط .دیدیم ننه علی دَم خونه زیزی  ایستاده، دارد داخل را دید میزند.

وقتی دید ما داریم به نزدیکش میاییم سریع رو به من کرد و گفت:آقا صادق جلو تر نیا زیزی خانم لنگ به هواست.

ننم ازش پرسید :خیر باشه ننه علی؟

مادر علی جواب داد:خیره حاج خانم.زیزی خانم دردشون گرفته.

ننه علی رفت لب حوض نشست و ادامه داد:خوب که نپوسید ور پریده.خانم خانما از وقتی شکمشون جلو پریده تو خونه کپیده ان.

 

فردا فهمیدیم بچه ی زیزی تخم بابایٍِ علی است.چون زیزی قسم خورد به هیچکس بجز اون خدا بیامرز نمیداده است.

 

از آنروز به بعد هم کارٍ زیزی شد گریه.نمیگذاشت که بخوابیم .

تا چشمهایمان گرم خواب می شد یا خودش گریه اش شروع می شد یا نقی تخم حرومش.

تا یک شب دیر وقت ننه زیزی آمد در خانه ما.من در را بر رویش باز کردم.

با تشویش به من گفت:صادق جون آقات بیداره؟   

آقام خودش آمد دمِ در.ننه زیزی هم شروع کرد به گریه کردن ،بعد گفت:آقا مراد تو را به روح آقات برو با اون ذلیل مرده صحبت کن،بلکه خفه خون بگیره دیگه گریه نکنه.

لحظه ای سکوت کرد،آب دماغش را بالا کشید سپس ادامه داد:

خدا رو خوش نمیاد اون بچه هم شیر می خواد.

آقام با همان زیر پیراهنی که تنش بود رفت .بعداز دَه د قیقه ای صدای گریه زیزی قطع شد.

آقام هم بعد از نیم ساعتی برگشت . به ننه زیزی گفت:حاج خانم قول داد دیگر گریه نکند.

شما هم باش بساز .اشتباهی بوده که کرده.برین دیگه خبری نیست اینشاالله.

 

پدرم نزدیک به یک ماه بعد مُرد.مراسمی برایش گرفتیم .در مراسم هر چقدر چَشم چَشم کردم زیزی را ندیدم.

بعداز مراسم سراغش را از علی گرفتم .علی  گفت:ننش به ننم گفته رفته شهرستون پیش خواهرش.نقی هم با خودش برده.

دیگر زیزی را ندیدم تا یک روز صبح که داشتم به مدرسه می رفتم او را دیدم که به وسط حیاط آمده است. رو به ننش داد میزد:بابا ولم کن.میخام نفس بکشم .دیوونم کردی زنکه بیشرف.بعد رو به خونه ما داد زد :

مامان صادق من حاملم.از شوهره دیوسه تو مامان صادق.

بعد یک سنگ برداشت هی زد به شکمش.من سریع دویدم سنگو ازش گرفتم .بعد نشوندمش لب حوض.زیزی سریع دستمو رد کرد و گفت:

برو بچه.فکر کنم تا دو دیقه دیگه اینجا باشی همین جا لب حوض بگیری بکنیم.

من سریع ازش دور شدم.زیزی ادامه داد:

برو فیلم بازی نکن بچه قیفی .تو هم لنگه اون بابایه جاکشتی.

بعد ننم اومد دمه در به من گفت:ولش کن صادق خوبی بهش نیومده.معلوم نیست ایندفعه لنگش واسه کی بالا رفته .حالا هم که حامله شده مظلوم تر از اون خدا بیامرز گیر نیوورده.

بعد ننه زیزی داد زد:راست میگه دیگه.اون موقع که رفته بود مثلاً با زیزی حرف بزنه نگو معاملش واسه زیزی بلند شده.ننه صادق ارضا نکردن شوهر گناهِ بخدا....

من دیگر گوش ندادم ، دویدم و از خانه به بیرون رفتم.

 

سه، چها ر ماه بعد دختر زیزی بدنیا آمد.خواهرم خیلی شبیه آقام خدا بیامرز است.

یکبار به ننم گفتم:ننه قبول کن فاطی آبجی منه.نمیبینی چقدر شبیه آقامه.برو فاطیو ازشون بگیر بذار بیاد پیشه خودمون.

ننم جواب داد:گو بخور.شب و روز دارم یه تخم حروم می بینم نمیخاد یکی دیگه بهشون اضاف کنی.

 

 

تقریبا پانزده شانزده روز بعد سال آقام ننه زیزی سکته کرد، کارش به بیمارستان کشید بعد هم مرد.خاهره زیزی اینا هم امدن خانه ننه اشان یک مراسم برای او گرفتند .

بعد هفته هم رفتند شهرشان.

ننه علی هم دلش برایِِ زیزی سوخت زیزی را به پیش خودش آورد .چند روز قبل سربازی علی زیزی هم خانه اش را کرایه داد .خرت و پ به خونه ننه علی منتقل کرد.

علی رفت سربازی.کشور جنگ شد.علی رفت جنگ کشته شد.

وقتی خبرش به ننش رسید سکته کرد مرد.زیزی هم غش کرد.با ننم زیزو بردیم بیمارستان

تو بیمارستان دکتر به زیزی گفت:خانم شما حامله ای .زیاد به خودت استرس وارد نکن.بچت میمیرها

 

برایه علی وننش هم یک مراسم گرفتیم.تو قبرستون علی و ننشو کنار هم خاک کردند.

بعدش زیزی موسی رو زایید.ننم قبول کرد فاطی بیاد با ما زندگی بکنه.

زیزی هم خونرو فروخت رفت شهرستان پیش خواهرش.موسی ونقی هم با خودش برد.

فرداش صبح از بیمارستان امدند دره خونمون.گفتند:که اتوبوس زیزی اینا تو جاده چپ کرده.الان هم زیزی تو بیمارستان ولی بچه هاش مردند.

رفتیم زیزیو اوردیم خونه.بیچاره منگ شده بود. فاطی را هم دیگر نمی شناخت.

ما هم برایش غریبه بودیم.شبها به سرش می زد خودش رو لخت می کرد وبعد می خوابید.

ننم هم  منو می فرستادم برم تو حیاط بخوابم.بیشتر اوقات می رفتم پیش حاج اسد ترک

و تا دیر وقت بیدار می میاندم.حاج ترک همسایه جدیدمون بودکه زیزی خونرو بهش فروخته بود.سحر حاج اسد قبل از اذان می امد و بیدارم می کرد.بعد می رفت تو حیاط می گفت: ننه صادق ، حاج خانمی یه وقت دیر نشه.

 

روزهای پیاپی گذشت تا خواهر زیزی اومد.قصد کرده بود تا خواهرشو ببره.

بعد حاج ترک فرصت را مناسب دید امد خواستگاری زیزی.

فرداش ابجی زیزی بمن گفت:به حاج آقا بگو جوابمون نهه.هفته بعد حاج ترک باز امد خواستگاری.فرداش خواهر زیزی پیغام فرستاد:زیزی میخاد بره شهرستون  فعلا نمیخاد شوهر کنه.

بعدش حاج آقا امد دم خانه مان .ننم دررا رویش باز کرد.حاجی به ننم گفت:سلام علیکم حاج خانم .اگر اجازه بفرمایین.....

زیزی اومد دمه در خودشو لخت کرد.به حاج اسد گفت :چته پیری؟چی میخای ازم؟

بعد پشتشو کرد به حا جی هی با دست می زد به کونش.بعد هم ادامه داد:

بابا این کونم.دیدیش؟دس از سرم بردار مرتیکه.

حاجی هم سریع زیزی رو گرفت انداخت برروی کولش بردش خونش.

از داخل خانه حا جی صدای جیغ زیزی می آمد بیرون.صدای جیغ ننمو خواهرِ زیزی هم از بیرونه خونه حا جی گوشمو کر کرده بود.بعد بیست سی دقیقه زیزی گریان از خانه حا جی آمد بیرون.

ننم سریع رفت تو خونه حای بعد دو دقیقه صدا جیغش امد بیرون:

زیزی چکار کردی زیزی .کشتیش

فردایش آمدند زیزی را بردند زندان.پسر بزرگ حاجی هم آمد جسد اقاشو برد دهاتشون.

بچه زیزی در زندان بدنیا امد.پسران حا جی رفتند بچه را زیزی گرفتند بردند دهات.

 

 

نوشته شده توسط فرهنگ روات زاده  | لینک ثابت |

نوشته خداوند پنجشنبه دهم مرداد 1387 0:27 قبل از ظهر

نوشتة خداوند

خورخه لوئيس بورخس

برگردان: کاوه سيدحسيني

 

زندان، گود است. سنگي است. شکل آن، شکل نيم‌کره‌اي تقريباً کامل است؛ کف زندان که آن هم از سنگ است، نيم‌کره را کمي پيش از رسيدن به بزرگترين دايره متوقّف ميکند، چيزي که به نوعي احساس فشار و مکان را تشديد ميکند. ديواري آنرا از وسط نصف ميکند. ديوار بسيار بلند است؛ ولي به قسمت فوقاني گنبد آن نميرسد. يک طرف من هستم؛ تسيناکان، جادوگر هرم کائولوم که پدرو د آلوارادو آنرا آتش زد. در طرف ديگر جگوآري [پلنگ خال‌خال آمريکاي جنوبي] هست که با گامهاي منظم نامريي، زمان و مکان زندانش را اندازه ميگيرد. هم‌سطح ِ زمين، در ديوار مرکزي پنجرة عريض نرده‌داري تعبيه شده است. در ساعت بي‌سايه )ظهر( دريچه‌اي در بالا باز ميشود و زندانباني – که با گذشت سالها بهتدريج تکيده شده – قر‌قره‌اي آهني را راه مياندازد و در انتهاي يک سيم آهني، کوزه‌هاي آب و تکّه‌هاي گوشت را براي ما پايين ميفرستد. آنگاه نور به دخمه رخنه ميکند؛ اين لحظه‌ايست که من ميتوانم جگوآر را ببينم.
ديگر شمار سالهايي را که در ظلمت گذرانده‌ام، ندارم. من پيش از اين جوان بودم و ميتوانستم در اين زندان راه بروم، ديگر کاري ازم ساخته نيست جز اينکه در حالت مرگ، انتظار پاياني را بکشم که خدايان برايم مقدّر کرده‌اند. با چاقويي از سنگ چخماق که تا دسته فروميرفت، سينة قربانيان را شکافته‌ام. اکنون، بدون کمک سِحر و جادو نميتوانم از ميان گرد و خاک بلند شوم.
شبِ آتش‌سوزي هرم، مرداني که از اسبهاي بلند پياده شدند، مرا با آهنهاي گداخته شکنجه کردند تا مخفيگاه گنجي را براي آنان فاش کنم. در مقابل چشمانم تنديس خدا را سرنگون کردند، ولي او هرگز مرا رها نخواهد کرد و من در زير شکنجه‌ها لب از لب نگشودم. بند از بندم جدا کردند، استخوانهايم را شکستند و مرا از ريخت انداختند. بعد در اين زندان بيدار شدم که ديگر تا پايان زندگي فاني‌ام آنرا ترک نخواهم کرد.
تحت اجبار اين ضرورت که کاري انجام دهم و وقتم را پر کنم، خواستم در اين تاريکي، هر چه را که ميدانستم به ياد بياورم. شبهاي بي‌شماري را صرف به ياد آوردن نظم و تعداد برخي مارهاي سنگي و شکل دقيق يک درخت دارويي کردم. باين صورت سالها را گذراندم و به هرآنچه متعلّق بمن بود دست يافتم. شبي حس کردم که به خاطرة گرانبهايي نزديک ميشوم: مسافر، قبل از ديدن دريا، جوششي در خونش احساس ميکند. چند ساعت بعد شروع کردم به تجسّم اين خاطره. يکي از سنّتهايي بود که مربوط به خداست. او که از پيش ميدانست که در آخر زمان بدبختيها و ويرانه‌هاي زياد به وجود خواهد آمد، در اوّلين روز خلقت، جملة سِحرآميزي نوشت که ميتواند تمام اين بديها را دفع کند. آنرا به صورتي نوشت که به دورترين نسلها برسد و تصادف نتواند تحريفش کند. هيچکس نميداند که آنرا در کجا و با چه حروفي نوشته است؛ ولي شک نداريم که در نقطه‌اي مخفي، باقي است و روزي بايد برگزيده‌اي آنرا بخواند. پس فکر کردم که ما، مثل هميشه، در آخر زمان هستيم و اين شرط که من آخرين راهب خدا بوده‌ام، شايد اين امتياز را به من بدهد که رمز آن نوشته را کشف کنم. اين امر که ديوارهاي زندان احاطه‌ام کرده‌اند، اين اميد را بر من منع نميکرد. شايد هزار بار نوشته را در کائولوم ديده بودم و فقط همين مانده بود که آنرا بفهمم.
تمام اين فکر به من قوّت قلب داد؛ بعد مرا در نوعي سرگيجه فرو برد. در تمام گسترة زمين، اشکالي قديمي وجود دارد، اشکالي فسادناپذير و جاودان. هرکدام از آنها ميتوانست نمادي باشد که در جستجويش بودم. يک کوه ميتوانست کلام خدا باشد، يا يک رود، يا امپراتوري يا هيئت ستارگان. امّا در طول قرون، کوهها فرسوده ميشوند و چهرة ستارگان تغيير ميکند. حتّي در فلک نيز، تغيير هست. کوهها و ستارگان منفردند و منفردان گذرا هستند. به دنبال چيزي ماندگارتر و آسيب‌ناپذيرتر گشتم. به تبار غلاّت، علفها، پرندگان و انسانها فکر کردم. شايد دستورالعمل بر صورت من نوشته شده بود و خود من هدف جستجويم بودم. در اين لحظه بياد آوردم که جگوآر يکي از نشانه‌هاي خداست. پس تقوا قلبم را آکند. اوّلين صبح جهان را مجسّم کردم. خدايم را مجسّم کردم که پيامش را به پوست زنده‌ي جگوآرها ميسپرد که در غارها، در کشتزارها، و در جزاير تا ابد جفتگيري خواهند کرد و توليد مثل خواهند کرد تا اينکه آخرين انسان‌ها آن پيام را بگيرند. اين شبکة ببرها، اين هزارتوي بارور ببرها را تصوّر ميکردم که در چراگاهها و گلّه‌ها وحشت ميپراکنند، تا يک نقّاشي را حفظ کنند. در همسايگيم تأييد فرضيه‌ام و موهبتي پنهان را ديدم.
سالهاي طولاني را براي آموختن نظم و ترتيب لکّه‌ها گذراندم. هر روز نابينايي امکان يک لحظه نور را به من ميداد و من ميتوانستم در حافظه‌ام شکلهاي سياهي را ثبت کنم که بر پشمهاي زرد نقش بسته بودند و برخي از آنها شکل نقطه‌هايي بودند، برخي ديگر خطوط عرضي را در طرف دروني پاها شکل ميدادند، برخي ديگر بطور حلقوي تکرار ميشدند. شايد يک صداي واحد يا يک کلمة واحد بودند. خيلي از آنها لبه‌هاي قرمز داشتند.
چيزي از خستگيها و رنجم نميگويم. چند بار رو به ديوارها فرياد زدم که کشف رمز چنين متني غيرممکن است. بهتدريج معمّاي ملموسي که ذهنم را اشغال ميکرد، کمتر از اصل معمّا که يک جملة دستخط خدايي بود، عذابم ميداد. از خودم ميپرسيدم چگونه جمله‌اي را بايد عقل مطلق بيان کند. فکر کردم که حتي در زبانهاي بشري جمله‌اي نيست که مستلزم تمام جهان نباشد. گفتن «ببر» يعني گفتن ببرهايي است که آنرا بوجود آورده‌اند؛ گوزنها و لاک‌پشتهايي که دريده و خورده‌ شده‌اند؛ علفهايي که گوزنها از آن تغذيه ميکنند؛ زمين که مادر علف بوده است و آسمان که به زمين زندگي داده است. باز هم فکر کردم که در زبان خدا، هر کلامي اين توالي بي‌پايان اعمال را بيان خواهد کرد؛ و نه به طور ضمني بلکه آشکار و نه به روشي تدريجي، بلکه فوري. با گذشت زمان، حتي مفهوم يک جملة الهي هم به نظرم بچّگانه و کفرآميز آمد. فکر کردم خدا فقط بايد يک کلمه بگويد و اين کلمه شامل تماميت باشد. هيچ کلامي که او ادا کند نميتواند پايينتر از جهان يا ناکامل تر از محموع زمان باشد. کلمات حقير جاه‌طلبانه‌ي انسانها، مثل، همه، دنيا و جهان، سايه و اشباح اين کلمه هستند که با يک زبان و تمام جيزهايي که يک زبان ميتواند در برگيرد برابر است.
يک روز، يا يک شب – بين روزها و شبهايم چه تفاوتي وجود دارد؟ – خواب ديدم که روي کف زمين زندانم يک دانه شن است. بي‌تفاوت، دوباره خوابيدم و خواب ديدم که بيدار شده‌ام و دو دانه شن هست. دوباره خوابيدم و خواب ديدم که دانه‌هاي شن سه تا هستند. زياد شدند تا اينکه زندان را پر کردند و من زير اين نيم‌کرة شني ميمردم. فهميدم که دارم خواب ميبينم و با کوشش فراوان بيدار شدم. بيدار شدنم بيهوده بود: شن خفه‌ام ميکرد. کسي به من گفت: «تو در هوشياري بيدار نشدي؛ بلکه در خوابِ قبلي بيدار شدي. اين خواب در درون يک خواب ديگر است و همينطور تا بينهايت؛ که تعداد دانه‌هاي شن است. راهي که تو بايد بازگردي بي‌پايان است. پيش از آنکه واقعاً بيدار شوي، خواهي مرد.»
حس کردم که از دست رفته‌ام. شن دهانم را خرد ميکرد، ولي فرياد زدم: «شني که در خواب ديده شده است، نميتواند مرا بکشد و خوابي نيست که در خواب ديگر باشد.» يک پرتو نور بيدارم کرد. در ظلمت بالايي يک دايرة نور شکل گرفته بود. دستها و چهرة زندانبان، قرقره، سيم، گوشت و کوزه‌ها را ديدم.
انسان، کم‌کم با شکل سرنوشتش همانند ميشود؛ انسان به مرور زمان شرايط خودش ميشود. من بيش از اينکه کاشف رمز يا انتقامجو باشم، بيش از اينکه کاهن خدا باشم، خودم زنداني بودم. از هزارتوي خستگي‌ناپذير رؤياها، به زندان سخت همچون خانة خودم بازگشتم. رطوبتش را دعا کردم؛ ببرش را دعا کردم؛ پنجرة زيرزميني‌اش را دعا کردم؛ بدن پير دردآلودم را دعا کردم؛ تاريکي سنگ را دعا کردم.
پس، چيزي پيش آمد که نه ميتوانم فراموش کنم نه بيان کنم. يگانگي‌ام با الوهيت و با جهان پيش آمد (نميدانم آيا اين دو کلمه با هم متفاوتند: خلسه، نمادهايش را تکرار نميکند.) کسي خدا را در انعکاسي ديده است؛ ديگري او را در شمشيري يا در دواير گل سرخ مشاهده کرده است. من چرخ بسيار بلندي ديديم که نه پيش چشمانم بود، نه در پشتم، نه در دو طرفم؛ بلکه در عين حال همه جا با هم. اين چرخ از آب ساخته شده بود و همچنين از آتش و با اينکه لبه‌اش را تشخيص ميدادم، بينهايت بود. تمام چيزهايي که خواهند بود، هستند و بوده‌اند، در هم پيوسته و آنرا ساخته‌ بودند. من، رشته‌اي بودم از اين تار و پود کلّي و پدرو د آلوارادو – که شکنجه‌ام کرد – رشته‌اي ديگر. علّتها و معلولها در اينجا بودند و کافي بود چرخ را نگاه کنم تا همه چيز را، به صورتي بي‌پايان بفهمم. اي شادي فهميدن، برتر از شادي تصوّر يا احساس! من جه‍ان را ديدم و طرحهاي محرمانة جهان را. مبدأهايي را ديدم که «کتاب اندرز» [بگفتة روژه کاليوا مترجم فرانسوي آثار بورخس، منظور نويسنده از «کتاب اندرز»، Popal-vuh
کتابِ مقدّس قوم مايا بوده است.] تعريف ميکند. کوههايي را ديدم که از آبها پديدار ميشوند. اوّلين انسانها را ديدم که از جوهر درختها بودند. کوزه‌هاي آب را ديدم که انسانها به آنها هجوم ميبردند. سگها را ديدم که چهرة آنان را ميدرند. خداي بي‌چهره را ديدم که پشت خدايان است. راه‌پيمايي‌هاي بي‌پايان را ديدم که فقط سعادت ازلي را شکل ميدادند و همه چيز را فهميدم، توانستم نوشتة ببر را هم بفهمم.
فرمولي بود از چهارده کلمة اتّفاقي (که بنظر اتّفاقي ميرسيدند) کافي بود که با صداي بلند آنرا تلفّظ کنم تا قادر مطلق شوم. کافي بود به زبان بياورم تا اين زندان سنگي را نابود کنم؛ تا روز در شبم نفوذ کند؛ تا حوان شوم؛ تا جاودان باشم؛ تا ببر، آلوارادو را بدرد؛ تا چاقوي مقدّس در سينه‌ي اسپانيايي‌ها فرو رود؛ براي ساختن معبد، براي ساختن امپراتوري، چهل هجا، چهارده کلمه و من، تسيناکان، بر زمينهايي حکمراني مي کنم که ماکتزوما فرمان رانده بود. امّا ميدانم که هرگز اين کلمات را بر زبان نخواهم آورد زيرا ديگر تسيناکان را بخاطر نميآورم.
باشد که رازي که بر روي پوست ببرها نوشه شده است، با من بميرد. آنکه جهان را در يک نظر ديده است، آنکه طرحهاي پرشور جهان را در يک نظر ديده است، ديگر نميتواند به يک انسان، به سعادتهاي مبتذلش و به خوشبختيهاي کم‌مايه‌اش فکر کند، حتي اگر اين انسان خود او باشد. اين انسان، خودش بوده است؛ امّا اکنون چه اهميتي برايش دارد؟ تقدير آن ديگري چه اهميتي برايش دارد؟ زادبوم آن ديگري چه اهميتي برايش دارد، اگر او اکنون، هيچکس نباشد؟ به همين دليل، فرمول را به زبان نخواهم آورد؛ به همين دليل ميگذارم روزها مرا، که در تاريکي دراز کشيده‌ام، فراموش کنند.

 

برگرفته ازکتابخانة بابل و ۲۳ داستان ديگر - انتشارات نيلوفر

 

 

نوشته شده توسط فرهنگ روات زاده  | لینک ثابت |

مسی کوچک سه شنبه هجدهم تیر 1387 11:37 بعد از ظهر

مَسی کوچک

 

بُف جوان ،دوست دختر لاغرش را به خانه دعوت کرد.دختر لاغر پذیرفت ، وبه خانه آمد.

شب به آرامی برای آندو سپری شد.

در سومین ساعاتی که در آغوش یکدیگر بخواب رفته بودند.زنگ خانه به صدا درآمد.

پلیس بود.به خانه وارد شدند.بف و دوستش را گرفتند.زدند و به دادگاه بردند.

 

دادگاه به دختر لاغر امر کرد تا دویست سنگ را در زمان پنج دقیقه قورت دهد.پس دختر سنگ ها را خوردو

بِمرد.دادگاه بف را تبعید کرد.بف هم مادر و پدر را بوسید.بف رفت و مادر گریست.

در دومین روز اقامتش در جایی دور از خانه،به کافه نزدیک سویتش رفت.وارد شد و جایی نشست.

به زن کافه دار گفت:مشروب لطفآ.

زن بی اعتنایی کرد.بار دیگر بف صدایش زد:خانم مقداری مشروب...

زن رویش را بازگرداند.بُف داد زد:حرامزاده گفتم مقداری مشروب به من بده لطفآ.

اندکی بعد دو مرد تنومند بف را به بیرون از کافه هدایت کردند.

بف از بیرون از کافه فریاد زد:کثافتهای زبان نفهم.سپس به آرامی از کافه دور شد.

به کتاب فروشی رفت و کتابی را با نام (باز و بسته کردن دهان و چپ وراست کردن لبها چه معنی می دهند )

را خرید.مدتها در اتاقش وقت صرف یادگیری زبان جدید کرد.سودی نداشت.پس در آموزشگاه زیر نظر اساتید، زبان را آموخت وفارغ التحصیل شد.

به کافه بازگشت و دهانش را دوبار باز و پنج بار بست و دو بار پشت سرهم لبهایش را بهم فشرد.

سپس زن کافه دار لیوانی مشروب مارتینی را بر جلویش نهاد.

 

برادرش خبر مرگ مادرشان را به بف اطلاع داد.بف خودکشی کرد و چشمانش بسته شد.

زمانیکه چشم گشود گیج بود .زنی سپید پوش را در روبروی خود دید. دستانش را باز کرد و زن را به آغوشش کشید بعد گریست.

زن خودش را از آغوش بف بیرون کشید ودر اتاق را چفت کرد وسپس به سرعت به آغوش بف بازگشت.

بف فریاد زد:مادرم .مادر خوبم

زن چهره بف را بوسید.سپس لباسش را را درآورد و سینه هایش را در دهان بف نهاد و بف سینه های زن را می خورد و مادرش را صدا میزد.

زن سپس شلوار بف را پایین کشید و شروع به مکیدن آلت بف کرد.پس بف دریافت که هنوز زنده است.

و این فرشته سپید پوش پرستاری است که قصد کمک دارد.و در ابتدا نقش مادرش را بازی می کرده است.

 

بف پس از مرخص شدن از بیمارستان با فرشته سپید پوش ازدواج کرد.آنها صاحب پسری شدند.بُف به یاد مادرش نام پسر را مَسی نهاد.

بف پس از مدتها تصمیم گرفت به خانه پدری اش بازگردد.پس همراه با خانواده اش برگشت.

پلیس در فرودگاه جلوی آنها را گرفت.بف و خانواده اش را به دادگاه بردند.

دادگاه به بف گفت:کی به تو گفته که برگردی؟

بف پاسخ داد:پدرم

دادگاه سوالی دیگر پرسید:برای چه برگشتی؟

بف پاسخ داد:باز گشته ام تازبان باز وبسته کردن دهان وچپ و راست کردن لبها را آموزش دهم.

دادگاه گفت:نمی خواهد.وادامه داد:قول می دهی دیگر از اون کارا نکنی؟

بف پاسخ داد:من ازدواج کرده ام.

مسی کوچک لباس پدرش را کشید.مسی کوچک گریست.

مسی کوچک در دادگاه بشدت گریست.

                                                                                             پایان

نوشته شده توسط فرهنگ روات زاده  | لینک ثابت |